وطن

در این سرای كه آن را وطنم ناميده اند

هر روز در جويهايش خون جاريست

هر روز تني تن ديگر را ميدرد

هر روز صداي گريه طفل بي مادر گوشم را همچون صداي خرد شدن-

استخوان هايم آزار ميدهد

هر روز ميزنند

هر روز ميشكنند

و تازيانه ميزنند بر تن فرشتگان

فرشتگاني كه جز آزادي چيزي را نميخواهند

ميزنند ٬ ميشكنند وخرد ميكنند

خرد ميكنند  غرور جواني را كه تازه طعم زندگيرا ميخواهد حس كند

هر روز كه ميآيدجواني را ميزنند ٬ خردش ميكنند و به زير پاي مي افكنند

و پيري را فقط به سبب داغ مهري به عرش ميرسانند

به عرشي كه جز رضالت٬ ديكتاتوري و خون خواهي چيزي در آن نميتوان يافت

هر روز

هر روز

و هر روز شاهد آنيمكه اين وطن را ميفروشند و به يغما ميبرند

من٬ ما٬ همه و همه اين راميبينيم امّا دم نميزنيم

اي مردم

اي مردم

به پا خيزيد و اين ديكتاتوران زمانه را رسوا كنيد.

همه با هم  هم صدا فرياد بزنيد

فرياد بزنيد و بگوييد كه چه خونها ازتان ريخته شده

بگوييد كه چه ميخواهيد از زندگيتان

دختر٬ پسر٬ زن٬مرد٬پير و جوان همه با هم

فرياد خود را با مشت هاي همدلي بر سر اين زالو صفتان فرود آييد

تا وطن زيبا شود

تا وطن دريايي شود

اي مردم به پا خيزيد

تا وطن بوي خوش عشق گيرد

تا وطن جاي مرداب خون را به گلزار دهد

........تا وطن بوي ياس گيرد.........

به اميد ازادي..........روزبه.


 

نوشته شده توسط روزبه در Sun 5 Aug 2007 ساعت 15:29 موضوع | لینک ثابت