تبليغاتX
 حماسه سازان ایران
 

سهراب سپهری

دریا و مرد

تنها و روی ساحل
 مردی به راه می گذرد
نزدیک پای او
 دریا همه صدا
 شب ‚ گیج درتلاطم امواج
 باد هراس پیکر
رو میکند به ساحل و درچشم های مرد
نقش خطر را پر رنگ میکند
 انگار
 هی می زند که : مرد! کجا میروی کجا ؟
 و مرد می رود به ره خویش
 و باد سرگردان
هی می زند دوباره : کجا می روی؟
و مرد می رود و باد همچنان
امواج ‚ بی امان
 از راه می رسند
لبریز از غرور تهاجم
موجی پر از نهیب
ره می کشد به ساحل و می بلعد
یک سایه را که برده شب از پیکرش شکیب
 دریا همه صدا
شب گیج در تلاطم امواج
باد هراس پیکر
 رو میکند به ساحل و .....


 

نوشته شده توسط روزبه در Tue 17 Jul 2007 ساعت 12:48 موضوع | لینک ثابت


فروغ فرخزاد

خانه متروک

دانم کنون از آن خانه دور
شادی زندگی پر گرفته
دانم کنون که طفلی به زاری
ماتم از هجر مادر گرفته
هر زمان می دود در خیالم
نقشی از بستری خالی و سرد
نقش دستی که کاویده نومید
پیکری را در آن با غم و درد
بینم آنجا کنار بخاری
سایه قامتی سست و لرزان
سایه بازوانی که گویی
زندگی را رها کرده آسان
دورتر کودکی خفته غمگین
در بر دایه خسته و پیر
بر سر نقش گلهای قالی
سرنگون گشته فنجانی از شیر
پنجره باز و در سایه آن
رنگ گلها به زردی کشیده
پرده افتاده بر شانه در
آب گلدان به آخر رسیده
گربه با دیده ای سرد و بی نور
نرم و سنگین قدم میگذارد
شمع در آخرین شعله خویش
ره به سوی عدم میسپارد
دانم کنون کز آن خانه دور
شادی زندگی پر گرفته
دانم کنون که طفلی به زاری
ماتم از هجر مادر گرفته
لیک من خسته جان و پریشان
می سپارم ره آرزو را
بار من شعر و دلدار من شعر
می روم تا بدست آرم او را ....


 

نوشته شده توسط روزبه در Mon 9 Jul 2007 ساعت 22:54 موضوع | لینک ثابت


مهدی اخوان ثالث

و ندانستن

شست باران بهاران هر چه هر جا بود
یک شب پک اهورایی
بود و پیدا بود
بر بلندی همگنان خاموش
گرد هم بودند
لیک پنداری
هر کسی با خویش تنها بود
ماه می تابید و شب آرام و زیبا بود
جمله آفاق جهان پیدا
 اختران روشنتر از هر شب
 تا اقاصی ژرفنای آسمان پیدا
جاودانی بیکران تا بیکرانه ی جاودان پیدا
اینک این پرسنده می پرسد
 پرسنده : من شنیدستم
 تا جهان باقی ست مرزی هست
بین دانستن
و ندانستن
تو بگو ، مزدک !‌ چه می دانی ؟
آنسوی این مرز ناپیدا
 چیست ؟
 وانکه زانسو چند و چون دانسته باشد کیست ؟
مزدک : من جز اینجایی که می بینم نمی دانم
پرسنده : یا جز اینجایی که می دانی نمی بینی
مزدک : من نمی دانم چه آنجه یا کجا آنجاست
بودا : از همین دانستن و دیدن
یا ندانستن سخن می رفت
زرتشت : آه ، مزدک ! کاش می دیدی
شهر بند رازها آنجاست
اهرمن آنجا ، اهورا نیز
بودا : پهندشت نیروانا نیز
پرسنده : پس خدا آنجاست ؟
 هان ؟
شاید خدا آنجاست
بین دانستن
و ندانستن
تا جهان باقی ست مرزی هست
همچنان بوده ست
تا جهان بوده ست


 

نوشته شده توسط روزبه در Thu 5 Jul 2007 ساعت 23:34 موضوع | لینک ثابت


کارگر

کارگر..

 چرخ هاي يک كشور را ميگرداند


 اما از چرخاندن چرخهای زندگی اش عآجز است

  
 و هرگز ديده نميشود


از زبدگي  آسايش و ارامش را ميخواهد
اما به او نميدهند


او کيست ؟


 او کيست؟

 که اینگونه مي جنگد با جدال زندگي


 اما


 اما


 هميشه دستش خاليست


سفره اش عاريست


عار ی از حتي يک لقمه نان


 او کيست که اينگونه میکارد


  او کيست که اينگونه مي افشاند


 ولي افسوس و 100 افسوس


 که مالش .حقش و زندگی اش را به یغمابرده اند


 اوکيست ؟


 اوکيست ؟


ميشناسد ......؟


 اسم او کارگر است  .


نامه او جاويد است.


 اي کارگر بدان که نامت تا ابد جاوید است .......

روزبه مبارکی..

 تقديم به همه کارگاران و زحمت کشان دنيا


 

نوشته شده توسط روزبه در Fri 22 Jun 2007 ساعت 13:51 موضوع | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting