تبليغاتX
 یادی از اساتید هنر ایران
 

مریم حیدرزاده

مریم حیدرزاده

ماجرای یک عشق

به روی گونه تابیدی و رفتی
مرا با عشق سنجیدی و رفتی
تمام هستی ام نیلوفری بود
تو هستی مرا چیدی و رفتی
کنار اتظارت تا سحر گاه
شبی همپای پیچک ها نشستم
تو از راه آمدی با ناز و آن وقت تمنای مرا دیدی و رفتی
شبی از عشق تو با پونه گفتم
دل او هم برای قصه ام سوخت
غم انگیزست توشیداییم را
به چشم خویش فهمیدی و رفتی
چه باید کرد این هم سرنوشتی ست
ولی دل رابه چشمت هدیه کردم
سر راهت که می رفتی تو آن را به یک پروانه بخشیدی و رفتی
صدایت کردم از ژرفای یک یاس
به لحن آب نمنک باران
نمی دانم شنیدی برنگشتی
و یا این بار نشنیدی و رفتی
نسیم از جاده های دور آمد
نگاهش کردم و چیزی به من نگفت
توو هم در انتظار یک بهانه
از این رفتار رنجیدی و رفتی
عجب دریای غمنکی ست این عشق
ببین با سرنوشت من چها کرد
تو هم این رنجش خکستری را
میان یاد پیچیدی و رفتی
تمام غصه هایم مقل باران
فضای خاطرم را شستشو داد
و تو به احترام این تلاطم
فقط یک لحظه باریدی و رفت ی
دلم پرسید از پروانه یک شب
چرا عاشق شدی در عجیبی ست
و یادم هست تو یک بار این را
ز یک دیوانه پزسیدی و رفتی
تو را به جان گل سوگند دادم
فقط یک شب نیازم را ببینی
ولی در پاسخ این خواهش من
تو مثل غنچه خندید و رفتی
 دلم گلدان شب بو های رویا ست
پر است از اطلسی های نگاهت
تو مثل یک گل سرخ وفادار
کنار خانه روییدی و رفتی
تمام بغض هایم مثل یک رنج
شکست و قصه ام در کوچه پیچید
ولی تو از صدای این شکستن
به جای غصه ترسیدی و رفتی
 غروب کوچه های بی قراری
حضور روشنی را از تو می خواست
تو یک آن آمدی این روشنی را
بروی کوچه پاشیدی و رفتی
کنار من نشتی تا سپیده
ولی چشمان تو جای دگر بود
و من می دانم آن شب تا سحرگاه
نگارن را پرستیدی و رفتی
نمی دانم چه می گویند گل ها
خدا می داند و نیلوفر و عشق
به من گفتند گل ها تا همیشه
تو از این شهر کوچیدی و رفتی
جنون در امتداد کوچه عشق
مرا تا آسمان با خودش برد
و تو در آخرین بن بست این راه
مرا دیوانه نامیدی و رفتی
شبی گفتی نداری دوست من را
 نمی دانی که من ن شب چه کردم
خوشا بر حال آن چشمی که آن را
به زیبایی پسندیدی و رفتی
هوای آسمان دیده ابریست
پر از تنهایی نمنک هجرت
تو تا بیراهه های بی قراری
دل من را کشانیدی و رفتی
پریشان کردی و شیدا نمودی
تمام جاده های شعر من را
رها کردی شکستی خرد گشتم
تو پایان مرا دیدی و رفتی


 

نوشته شده توسط روزبه در Fri 18 May 2007 ساعت 14:7 موضوع | لینک ثابت


روزبه مبارکی

روزبه مبارکی

او در ایران متولد شد..عاشق شعر و داستان نویسی بود

 

و در نهایت چند شعر در مایه نو سرود و دو داستان کوتاه

 

نوشت....و در نهایت یک روز گرم تابستانی نا پدید شد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یاس

میروم در بستان

میچینم گل یاس

از برای لذت میستانم جانی را

میروم نزدیک تر تا بلندای خیال

در خیالم میبینم که چگونه میکارد غنچه یاسی را

که چگونه میکارد نرم نرم زندگانی را

دست پیرمردی غنچه یاسی را نرم فرو کرده به خاک

آه ای خاک قیمت پاسداری چند؟

پاسداری از خیال.از عشق و از گیاه

میروم نزدیک تر تا بلندای درخت

اینک امروز بار داده زحمت یک تا صد

چه کسی میداند که چگونست دنیا؟...........................

 یک ویدیو زببا را در ادامه مطلب مشاهده کنید..


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط روزبه در Thu 17 May 2007 ساعت 15:38 موضوع | لینک ثابت


فرخ تمیمی

فرخ تمیمی

در سال 1312 در نیشابور به دنیا آمد در تهران بزرگ شد پدرش اهل طالقان بود
در سالهای جنگ دوم جهانی تمیمی سالهای اول تحصیل در دبستان را می گذراند سالهای نوجوانی و جوانی وی با تب و تاب سیاسی در جامعه در سالهای پس از جنگ همراه بود و او به نهضت ملی ایران گرایش یافت

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 عاشقانه

سلام ای مه سپید
چه زود میگذری
من از کویری می ایم که به هنگام مهرگان
خواب باران می بیند
و گیاهی در آن می روید
که در وهم
از تیره گیاهان آبزی است
سلام ای مه سپید آوند این نبات تشنه تو را می خواند


 

نوشته شده توسط روزبه در Thu 17 May 2007 ساعت 13:4 موضوع | لینک ثابت


امیر بخشایی

امیر بخشایی

اهل تهراناست . بیستم تیرماه 1355 در خانواده ای فرهنگی از تبار گلپایگان دیده به جهان گشود

پس از اتمام تحصیلات ابتدای و متوسطه خود و بمنظور ادامه تحصیل وارد دانشکده تربیت بدنی تهران شد
وی پس از اتمام تحصیل کادمیک خود مطالعه و تحقیقات خود را یک سویه کرد و چون از همان ابتدا به ادبیات علاقه ی فراوان داشت علی رغم مطالعات عیمقش بر روی تاریخ به شعر و موسیقی روی آورد
کنون وی مدیر یک گروه موسیقی است که از بهترین آهنگسازان و نوازندگان ایران تشکیل شده از اعضا این گروه می توان از مهرداد پازوکی نام برد
امیر بخشایی در حال حاضر مسول صفحه ادبی دوهفته نامه ی رویان است
________________________________________-
انتظار
بشکن
سکوت را بر وهم بکوب
دانه ای قدم می شمرد
و نگرانی را بر دستانش می مالد
انگار بهار او را فراموش کرده
انتظاری است یشمی
نمی داند ، سبز است یا مشکی ؟
بشکن
شاید انتظار غروب آفتاب بر دریا
در چشمان تو هم بروید
برخیز
فرصت تا سحر باقی ست
برخیز ....


 

نوشته شده توسط روزبه در Thu 17 May 2007 ساعت 12:57 موضوع | لینک ثابت


اسماعیل خوئی سروش

اسماعیل خوئی سروش

اسماعیل خوئی در سال 1317 در مشهد چشم به جهان گشود دوره آموزش دبستانی و دبیرستانی خود را در زادگاهش به پایان رساند و سپس وارد دانشسرای عالی تهران شد و در رشته فلسفه و علوم تربیتی موفق به دریافت درجه لیسانس گردید از دانشگاه لندن درجه معادل دکتری در رشته فلسفه را گرفت در سال 1344 به ایران بازگشت و در دانشسرای عالی تهران کار میکرد
او هم کنون در لندن به سر می برد

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

   

در من امشب ترنم غزلی است

دلم امشب ستاره باران است
واژه ها را خبر کنید
واژه ها را خبر کنید
تا که با کوزه های خالی خویش
بشتلبند سوی من
کامشب
در من است آن چه در دف باران
و آن چه در نای چشمه ساران است
عشق پیدا شده ست
پرنیان وزیدنش در باد
گونه ام را نواخت
عطر او بود در طراوت صبح
عشق پیدا شده ست
می دانم
عشق پیدا شده ست بار دگر
ای دل !ـ
ای خکستر غریب
وزش شعله را بنوش
بنوش
مژده پاییز جان
کان پرستوی رفته برگشته ست
باز دردشتهای خکستر
جام آلاله شعله ور گشته ست
مژده شب جان !ـ
بال بگشوده نور
همه آفاق پرشور گشته ست
مژده خاموشی لطیف
شعر سرشار
در من امشب ترنم غزلی است
دل من شده ست دیگر لاز
ازلی دیگر است این پیوند
پرتو حسن تو است
و تجلی و نردبام سرور
 دیگر آن له که هیچ دم نزنم


 

نوشته شده توسط روزبه در Thu 17 May 2007 ساعت 12:55 موضوع | لینک ثابت



 

نوشته شده توسط روزبه در Sat 12 May 2007 ساعت 22:34 موضوع | لینک ثابت


اول از استاد عزیزم سهراب

سهراب سپهری

برای دیدن ویدیو ایی از این هنر مند بر روی ادامه مطلب کلیک کنید

در 15 مهر ماه 1307 در کاشان چشم به جهان گشود
تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در همین شهر به پایان رساند و وارد دانشکده هنرهای زیبا تهران شد
و در سال 1332 در رشته نقاشی با احراز رتبه اول و دریافت نشان درجه علمی لیسانس گرفت
در سال 1336 از راه زمینی به پاریس و لندن سفر کرد در سال 1337 در اولین بی ینال تهران و کمی بعد در بی ینال ونیز و در سال 1339 در بی ینال دوم تهران شرکت جست و جایزه اول هنرهای زیبا را دریافت داشت
در دی ماه سال 1358 برای درمان بیماری سرطان خون به انگلستان رفت و در اسفند ماه همین سال در ایران بازگشت و در تاریخ اول اردیبهشت 1359 در بیمارستان پارس تهران چشم از جهان فرو بست
وی را در روستای مشهد اردهال کاشان به خاک سپردند.................

ــــــــــــــــــــــــــــــــ

واحه ای در لحظه

به سراغ من اگر می ایید
پشت هیچستانم
پشت هیچستان جایی است
پشت هیچستان رگ های هوا پر قاصدهایی است
 که خبر می آرند از گل واشده دورترین بوته خک
روی شنها هم نقشهای سم اسبان سواران ظریفی است که صبح
به سرتپه معراج شقایق رفتند
 پشت هیچستان چتر خواهش باز است
 تا نسیم عطشی در بن برگی بدود
زنگ باران به صدا می اید
آدم اینجا تنهاست
و در این تنهایی سایه نارونی تا ابدیت جاری است
به سراغ من اگرمی ایید
 نرم و آهسته بیایید مبادا که ترک بردارد
چینی نازک تنهایی من  .................

 


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط روزبه در Thu 10 May 2007 ساعت 14:5 موضوع | لینک ثابت


نصرت رحمانی

نصرت رحمانی

نصرت رحمانی در سال 1308 در تهران متولد شد دوره آموزشهای دبستانی و دبیرستانی را در همین شهر به پایان رساند و سپس وارد مدرسه پست و تلگراف و تلفن شد
سپس به کار در رادیو پرداخت سپس به روزنامه نگاری پرداخت سپس مسوول صفحات شعر مجله زن روز شد خود او در جایی در زندگی نامه اش می نویسد : نصرت رحمانی هستم
زاده و پروریده تهران...
حرفه ام قلمزنی است همسن !
هم کنون در رشت با خانواده اش به سر می برد

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

کنایه

آنی تو
آن کنایه مرموز
که در نهفت عشق روان است
دانستن ضرور
و گفتنش محال !ـ
تو .... آنی تو
 از ما گذشت
باید به ابر بیاموزیم
تا از عطش گیاه نمیرد
باید به قفلها بسپاریم
با بوسه ای گشوده شوند
بی رخصت کلید


 

نوشته شده توسط روزبه در Tue 8 May 2007 ساعت 12:28 موضوع | لینک ثابت


یدالله رویایی رویا

یدالله رویایی رویا

یدالله رویایی در سال 1310 دردامغان به دنیاآمد آموزش دبستانی و دبیرستانی خود را در زادگاهش به پایان رساند و سپس در دانشکده حقوق دانشگاه تهران شد
و در همین رشته موفق به دریافت لیسانس گردید آنگاه در وزارت دارایی به کار پرداخت
نیز چندی در ادارات و مرکز دیگر از جمله تلویزیون ملی ایران به عنوان سرپرست امور مالی کار می کرد
او از موسسان شرکت انتشاراتی روزن بود
رویایی هم کنون در تهران به سر میبرد

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 دلتنگی

و شکل راه رفتن تو
معنای مثنوی است در حالت عمیق عزیمت که منظره راه بازوی صحرایی مرا به تکان می آرد
در حالت عمیق عزیمت شتابهای موازی
در گردی مچ تو به هم میرسند و باد صفات باد
 شکل عزیز زانو را
که قدرت و اطاعت را با هم دارد
تصویر میکند
تا قیصر از کف پای تو
قوس بلند طاق نصرت را برگیرد
در حالت عمیق عزیمت که سمت نیمرخ تو برابر نگهم ماند
پرواز طوطیان
جغرافیای صورت من را در هم ریخت
و آسمان که برابر از درخشش های آبی می شد ناگاه
نام تو از تمام جهت ها می آمد
وقتی که باز می ایی نام تو را
تمام جهت ها رسم میکنند
و در گذار دامن تو دانه های شن برریشه های پیدا پیراهن عبور شعاع می پوشد
پیشانی تو وسعت شیشه است
وقتی که بازمی ایی
 و هر درخت بوسه است
وقتی که مفصل تو ملاقاتی است
بین ثفات باد و تکبیر طوفان
و در هوای دهکده پیشانی تو وسعت اطراف هجر را محدود میکند
تو باز می ایی
با نافی از خلیج احمر
و رانی از عصای موسی
و شکل راه رفتن تو معنای مثنوی است
و روح مولوی است اینک
کز ساق تو حکایت نی را بر میدارد.........


 

نوشته شده توسط روزبه در Tue 8 May 2007 ساعت 12:22 موضوع | لینک ثابت


هوشنگ ابتهاج

هوشنگ ابتهاج ه.ا.سایه

هوشنگ ابتهاج در سال 1306 در شهر رشت زاده شد
دوره آموزش دبستانی را در همین شهر و آموزش دبیرستانی را در تهران پایان رساند
وی مدتی را به عنوان مدیر کل شرکت دولتی سیمان تهران به کار اشتغال داشت از سال 1350 تا 1356 نیز برنامه گلهای تازه و گلچین هفته رادیو ایران را سرپرستی می کرد
او در دوران دبیرستان اولین دفتر شعر خود را به نام نخستین نغمه ها منتشر کرد
وی با سرودن شعر های عاشقانه آغاز کرد اما با کتاب شبگیر خود که حاصل سالهای پر تب و تاب پیش از 1332 است به شعر اجتماعی روی آورد

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نیلوفر

ای کدامین شب
یک نفس بگشای
جنگل انبوه مژگان سیاهت را
تا بلغزد بر بلور برکه شچشم کبود تو
پیکر مهتابگون دختری کز دور
با نگاه خویش می جوید
بوسه شیرین روزی آفتابی را
از نوازشهای گرم دستهای من
دختری نیلوفرین شبرنگ مهتابی
می تپد بی تاب در خواب هوسنک امید خویش
پای تا سر یک هوس آغوش
و تنش لغزان و خواهشبار می جوید
چون مه پیچان به روی درههای خواب آلود سپیده دم
بسترم را
تا بلغزد از طلب سرشار
همچو موج بوسه مهتاب
روی گندمزار
تا بنوشد در نوازشهای گرم دستهای من
شبنم یک عشق وحشی را
ای کدامین شب یک نفس بگشای مژگان سیاهت را


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط روزبه در Wed 2 May 2007 ساعت 13:12 موضوع | لینک ثابت


منوچهر آتشی

منوچهر آتشی

در سال 1312 خورشیدی در روستای دهرود بخش بوشکان در ناحیه جنوب کشور در بوشهر چشم به جهلن گشود
تحصیلات ابتدایی و دوره متوسط را در بوشهر گذراند و لرای گذراندن دوره دانشسرای مقدماتی به شیراز رفت
در سال 1333 اموزگار شد و در شهر بوشهر و پیرامون آن به تددریس پرداخت
در سال 1336 به دانشسرای عالی تهران وارد شد و در رشته زبان انگلیسی لیسانس گرفت
در پایان سالهای خدمت دبیری به عنوان ویراستار در انتشارات سازمان رادیو و تلویزیون به کار پرداخت
در پایان سال 1359 بازنشسته شد و به بوشهر بازگشت
و کنون نیز خدایش بیامرزدش

ـــــــــــــــــــــــــــ

یک روز

در دشت صبحگاهی پندارت
از جاده ای که در نفس مه نهفته است
چون عاشقان عهد کهن
با اسب سرخ خسته
در بامدادهای بخار آلود
در عصرهای خلوت بارانی
پا تا به سر دو چشم درشت و سیاه
تو گوش با طنین سم مرکب منی
من
چون عاشقان عهد کهن
 با اسب پای پنجره می مانم
بر پنجه های نرم تو لب می نهم به شوق
و آنگاه
همراه با تپیدن در دل مه پنهان
می رانم
یک شب
خشمی سیه ز حوصله ها می برد شکیب
خشم برادرانت شاید
و آنگاه در سکوت مه آلود گرد شهر
برقی و .... ناله ای...
یک بامداد سرد و بخارآلود
آن دم که پشت پنجره با چشم پر سرشک
دشت بزرگ خالی را می پایی
با زین و برگ کج شده اسب نجیب من
با شیهه ای که ناله من در طنین اوست
تا آشیان چشم تو می اید
ز اندوه مرگ تلخ من آشفته یال و دم
گردن به میل پنجره می ساید


 

نوشته شده توسط روزبه در Wed 2 May 2007 ساعت 12:35 موضوع | لینک ثابت


محمد علی سپانلو

محمد علی سپانلو

محمد علی سپانلو در سال 1319 در تهران به دنیا آمد پدرش کارمند بود دبستان و دبیرستان را در تهران پایان برد وارد دانشگاه حقوق شد و لیسانس گرفت بعد از سربازی با پرتو نوری علا خواهر دوستش اسماعیل ازدواج کرد و کنون دو فرزند به نامهای سندباد و شهرزاد دارد
سپانلو تا کنون شغل دولتی نداشته و خصوصی کار میکرده در سالهای پس از انقلاب چندی در دانشکده ها تدریس می کرد

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سوگلی

زمان ترانه آرامش من است و بارانها
به گیشوان زرافشان بانوی پاییز نشانده رشته مروارید
نشسته بانو در آستان تابستان
هلال نقره ماه
به پشت لاله او گوشواره ای جاوید
تو مثل آب لطیفی و مثل باد بلند
 تو مثل آتش بوری
تو ارتعاش نسیمی و شبهه لبخند
چ. خاطرات زمین خوابنک و گسترده
کشیده ای به سراشیب جلگه ها پرده ...
به بوی پرتو صبح است انتظار هوا
به میهمانی نزدیک میرویم برآ
عروس سوگلی من عروس تاریخی!


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط روزبه در Wed 2 May 2007 ساعت 12:32 موضوع | لینک ثابت


سیاوش کسرایی

سیاوش کسرایی

سیاوش کسرایی در سال 1306 در اصفهان زاده شد پس از به پایان رساندن دوره آموزشهای دبستانی و دبیرستانی وارد دانشگاه شد
و در رشته حقوق سیاسی موفق به دریافت درجه لیسانس گردید
پس از فارغ التحصیلی در سال 1331 به عنوان کارمند در وزارت بهداری به کار مکشغول شد
کسرایی در سالهای پس از کودتای 28 مرداد 1332 ممنوع القلم شده بود اشعار خود را با نام مستتعار کولی شبان بزرگ امید رشید خلقی و فرهاد رهآورد به چاپ می رساند

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

گرمسیر

عشق پرستوی پرگشا به همه سو است
عشق پیام آور بهار دلاراست
حیف که از سرزمین سر گریزا است
روزی همراه بادهای بیابان
بال سیاه سپید سینه پرستو
می رسد از راه
ولوله می افکند به خلوت هر کو
سرزده بر بامهای کاگلی ما
بال فرو میکشد به جستن لانه
می ریزد پایه ای به قالب یک جان
می سازد لانه با هزار ترانه
می اید می رود تلاش و تکاپوست
مرغ هیاهوگر بهار پرستوست
روزی هم در غروب سرد که روید
لاله پر گستر کرانه مغرب
چلچله ها می پرند از لب این بم
بال کشان دور می شوند از این شهر
داغ سیهه می نهند بر ورق شام
 


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط روزبه در Wed 2 May 2007 ساعت 12:25 موضوع | لینک ثابت


سیمین بهبهانی

سیمین بهبهانی

سیمین بهبهانی در سال 1306 خورشیدی در تهران چشم به جهان گشود
آموزشهای دبستانی و دبیرستانی را در همین شهر به پایان رساند و پس از گذراندن دوره دانشسرای عالی شغل آموزگاری را برگزید و دبیر دبیرستانهای تهران شد در سال 1325 ازدواج کرد که جدایی انجامید چند گاهی بعد برای بار دوم ازدواج کرد اما همسرش درگذشت  او 3 فرزند دارد و هم کنون در تهران به سر می برد

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

این صدای شکفتن را

شکسته دل تر از آن ساغر بلورینم
که در میانه خارا کنی ز دست رها ...
این صدای شکفتن را از بهار تنم بشنو
هر جوانه به آوازی گویدت که منم بشنو
هر جوانه به ایینی شد شکوفه پروینی
مست جلوه اگر گفتم شاخ نسترنم بشنو
بیش از این چه درنگ آرم ؟ چنگ زهره به چنگ آرم
بر رگش به هزار ایین زخمه گر بزنم بشنو
هر رگم رگ ساز اینک با فرود و فراز اینک
رای خود زدنم بنگر بانگ تن تننم بشنو
اوج شادی و سرشاری این منم ؟ نه منم ! آری
غلغلی به سبو از نو در می کهنم بشنو
گلشنی همه هوشیاری رسته در نگهم بنگر
عالمی همه لیداری خفته در سخنم بشنو
از تو جان و تنم پر شد
چون صدف که پر از در شد
آنچه گفتی و می گویی جمله از دهنم بشنو
نه که لولی مستت من جامه طرفه دستت من
وای حیف حریفان را بارها شدنم بشنو
 این صدای شکستن را افتادن و رستن را
ای دلت همه خارایی از بلور تنم بشنو


 

نوشته شده توسط روزبه در Wed 2 May 2007 ساعت 12:20 موضوع | لینک ثابت


فریدون مشیری

فریدون مشیری

فریدون مشیری در سال 1305 در تهران چشم به جهان گشود دوره آموزشهای دبستانی و دبیرستانی را در مشهد و تهران به پایان رساند و سپس وارد دانشگاه شد و در رشته زبان ادبیات فارسی دانشگاه تهران به تحصیل پرداخت
اما آن را ناتمام رها کرد و به سبب دلبستگی بسیاری که به حرفه روزنامه نگاری داشت از همان جوانی وارد فعالیت مطبوعاتی شد کار وی خبرنگاری و نویسندگی بود 30 سال در این زمینه کار کرد و سالها عضویت هیات تحریریه سخن روشنفکر سپید و سیاه چند نشریه دیگر را داشت
در سال 1324 به عنوان کارمند در وزارت پست و تلگراف و تلفن کار می کرد در سال 1350 به شرکت مخابرات ایران انتقال یافت و در سال 1357 بازنشسته شد
در سال 1333 ازدواج کرد و کنون دو فرزند به نامهای بابک و بهارک از او به یادگار مانده است

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نایافته

گفتی که : چو خورشید زنم سوی تو پر
چون ماه شبی می کشم از پنجره سر
اندوه که خورشید شدی
تنگ غروب
افسوس که مهتاب شدی وقت سحر


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط روزبه در Wed 2 May 2007 ساعت 12:12 موضوع | لینک ثابت


حسین پناهی

حسین پناهی...

هنوز یک سال هم از مرگ او نگذشته است؛ پناهی نامش در میان خیل عظیمی از هنرمندان ایرانی بود که بعد از مرگ‌اش قرار شد مقام او را ارج بنهند و به آثارش توجه نشان دهند.
پناهی خود را وقف فرهنگ ایران کرد و در این عرصه غرق شد و در نهایت در سن 48 سالگی بر اثر عارضه قلبی درگذشت. او در دنیای شعرگونه‌ای می‌زیست و انگار فرسنگ و فرسنگ‌ها با دنیای اطرافش فاصله داشت؛ شاید هم دلیل این که همیشه به نقش دیوانگان و کودکان پناه می‌برد از همین جان نشأت می‌گرفت؛ پناهی هم جزو آن دسته از آدم‌هایی بود که معتقدند تفاوت ما با دیوانگان تنها در این است که آنها در اقلیت‌اند و ما در اکثریت.
پناهی در 6 شهریور 1335 در روستای دژکوه از توابع استان کهگیلویه و بویر احمد متولد شده، الفبا را در مکتبخانه دهستان دژکوه یاد گرفت؛ در بهبهان تحصیلاتش را به سیکل رساند.
بعد هم برای طلبه‌گی به قم رفت؛ اما طلبه‌گی را هم رها کرد. مدتی در شوشتر آموزگار بود؛ بعد هم به اهواز رفت؛ سال 1357 با دختری به نام شوکت که از هم ولایتی‌هایش بود ازدواج کرد؛ کمی بعد اولین فرزندش لیلا به دنیا آمد

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

كودكي ها

به خانه مي رفت
 با كيف
و با كلاهي كه بر هوا بود
چيزي دزديدي ؟
مادرش پرسيد
 دعوا كردي باز؟
 پدرش گفت
 و برادرش كيفش را زير و رو مي كرد
به دنبال آن چيز
 كه در دل پنهان كرده بود
 تنها مادربزرگش ديد
گل سرخي را در دست فشرده كتاب هندسه اش
 و خنديده بود

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اعتراف
من زندگی را دوست دارم
ولی از زندگی دوباره می‌ترسم!
دین را دوست دارم
ولی از کشیش‌ها می‌ترسم!
قانون را دوست دارم
ولی از پاسبان ها می‌ترسم!
عشق را دوست دارم
ولی از زن‌ها می‌ترسم!
کودکان را دوست دارم ولی از آیینه می‌ترسم
سلام را دوست دارم
ولی از زبانم می‌ترسم!
من می‌ترسم پس هستم
این چنین می‌گذرد روز و روزگار.
من! من روز را دوست دارم ولی از روزگار می‌ترسم!



 

نوشته شده توسط روزبه در Fri 27 Apr 2007 ساعت 15:52 موضوع | لینک ثابت


سهراب

آب را گل نکنید
شاید این آب روان میرود پای سپیداری.....


 


 

نوشته شده توسط روزبه در Sat 21 Apr 2007 ساعت 23:57 موضوع | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting