تبليغاتX
یادی از اساتید هنر ایران

نوشته شده توسط روزبه در Tue 23 Aug 2011 ساعت 21:38 | لینک ثابت |
نوشته شده توسط روزبه در Tue 23 Aug 2011 ساعت 21:37 | لینک ثابت |

احمد شاملو


دهانت را می بویند
مبادا که گفته باشی دوستت می دارم
دل ات را می بویند
روزگار غریبی ست نازنین
و عشق را
کنار تیرک راه بند
تازیانه می زنند .
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
در این بن بست کج و پیچ سرما
آتش را به سوختْ بارِ سرود و شعر
فروزان می دارند
به اندیشیدن خطر مکن
روزگار غریبی ست نازنین
آن که بر در می کوبد شباهنگام
به کشتن چراغ آمده است .
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
آنک قصابان اند بر گذرگاه ها مستقر
با کنده وساتوری خون آلود
روزگار غریبی ست، نازنین
و تبسم را بر لب ها جراحی می کنند
و ترانه ها را بر دهان .
شوق را در پستوی خانه نهان بایدکرد
کباب قناری
بر اتش سوسن و یاس
روزگار غریب ست، نازنین
ابلیس پیروزْ مست
سور عزای ما را بر سفره نشسته است
خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد


نوشته شده توسط روزبه در Thu 6 Oct 2011 ساعت 20:57 | لینک ثابت |

شعری در وصف اتفاقات اخیر

تو کسي نيستي آخر، نه مرادي، نه مريد

نه معاويه، نه مولا ، نه حسيني، نه يزيد

تو يکي هستي مثل همه لبريز خلل

اين همه خبط و خطا از تو بعيد است بعيد

از تو و خيل شمايي که شماييد هنوز

که نه اوييد و نه خويش ايد، گرفتار من ايد

که شما دل نسپرديد به همراهي عشق

که شما بر سر آنيد فقط دل ببريد

که شما گوش نداديد به حرف شهدا

که شما رحم نکرديد به فرزند شهيد

دل نداديد به سالاري آن روح رها

پي نبرديد به سرداري آن راز رشيد

شعر من بازي سبز خط و نقاشي نيست

خاک ايران همه بوم است، خجالت بکشيد

نه بلنديد و نه پست ايد و نه طاقيد و نه جفت

نه اميريد و نه ميريد و نه عبد و نه عبيد

دين و دنياي شما بازي با خون خداست

بيش از اين نقشه به ميدان محرّم نکشيد

چوب خشکي که به خود رنگ زند نيست درخت

سبز باشيد به شرطي که کمي سبز شويد

دل تان سبز، اگر سبزيد سرهاتان سبز

سبز مانيد و بمانيد همه سرخ و سپيد

جانم به لب رسيد

صبحي به منبر آمد و فرمود باك نيست
گر واجبات رفت به ما مستحب رسيد

از نو صلا زدند كه ما را وجب كنند
از رأي‌ها به شيخ همان يك وجب رسيد

مشت و وجب براي همين آفريده شد
بي آنكه انتخاب شود منتخب رسيد!

جمعي وضو نكرده دويدند در صفوف
آخر نماز جمعه نخواندند و شب رسيد

صفين و نهروان و جمل نوش جانشان
اين كوفيان كه مِهر علي‌شان به سب رسيد

هر كس كه دم زد از ادب مرد حرف بود
هر كس كه فحش داد به فيض ادب رسيد

بعد از سه ماه شعبده رنگ و ننگ و زنگ
آيينه شكسته‌شان از حلب رسيد

شكر خدا كه عابد و زاهد به هم شدند
اين از جلو در آمد و آن از عقب رسيد

دنبال كرسي‌اند بر اين سنگ آسيا
دندان كرم خورده‌شان تا عصب رسيد

با غرب و شرق مسخره بازان يكي شدند
نوبت به ريشخند سران عرب رسيد

گوساله هاي سامري از طور آمدند
با سبز اشتري كه بر آن بولهب رسيد

چيزي نبود حاصل‌شان از هجوم وهم
جز مشت ريسمان كه به كام حطب رسيد

خاموشي‌ام مبين كه در اين آتش نفاق
روحم به چشم آمد و جانم به لب رسيد

شاعر
نوشته شده توسط روزبه در Tue 23 Aug 2011 ساعت 21:35 | لینک ثابت |

جیل سفره عید

ازآجیل سفره عید
چند پسته لال مانده است
آنها که لب گشودند؛خورده شدند
آنها که لال مانده اند ؛می شکنند
دندانساز راست می گفت:
پسته لال ؛سکوت دندان شکن است !

من تعجب می کنم
چطور روز روشن
دو ئیدروژن
با یک اکسیژن؛ ترکیب می شوند
وآب ازآب تکان نمی خورد!

بهزیستی نوشته بود:
شیر مادر ،مهر مادر ،جانشین ندارد
شیر مادر نخورده،مهر مادر پرداخت شد
پدر یک گاو خرید
و من بزرگ شدم
اما هیچ کس حقیقت مرا نشناخت
جز معلم عزیز ریاضی ام
که همیشه میگفت:
گوساله ، بتمرگ!

با اجازه محیط زیست
دریا، دریا دکل می‌کاریم
ماهی‌ها به جهنم!
کندوها پر از قیر شده‌اند
زنبورهای کارگر به عسلویه رفته‌اند
تا پشت بام ملکه را آسفالت کنند
چه سعادتی!
داریوش به پارس می‌نازید
ما به پارس جنوبی!

رخش،گاری کشی می کند
رستم ،کنار پیاده رو سیگار می فروشد
سهراب ،ته جوب به خود پیچید
گردآفرید،از خانه زده بیرون
مردان خیابانی برای تهمینه بوق می زنند
ابوالقاسم برای شبکه سه ،سریال جنگی می سازد
وای...
موریانه ها به آخر شاهنامه رسیده اند!!

صفر را بستند
تا ما به بیرون زنگ نزنیم
از شما چه پنهان
ما از درون زنگ زدیم!
مرحوم حسين پناهي هنرپيشه فقيد ميگفت بعد از مرگم مردم من را خواهند شناخت!


نوشته شده توسط روزبه در Tue 23 Aug 2011 ساعت 21:32 | لینک ثابت |

احمد شاملو

میلاد آنکه عاشقانه بر خاک مرد


نگاه کن چه فرو تنانه بر خاک می گسترد
آنکه نهال نازک دستانش
از عشق
خداست
و پیش عصیانش
بالای جهنم
پست است.
آن کو به یکی « آری » می میرد
نه به زخم صد خنجر،
و مرگش در نمی رسد
مگر آنکه از تب وهن
دق کند.

قلعه یی عظیم
که طلسم دروازه اش
کلام کوچک دوستی است.

(2)
انکار ِ عشق را
چنین که بر سر سختی پا سفت کرده ای
دشنه مگر
به آستین اندر
نهان کرده باشی.-
که عاشق
اعتراف را چنان به فریاد آمد
که وجودش همه
بانگی شد.

(3)
نگاه کن
چه فرو تنانه بر در گاه نجابت
به خاک می شکند
رخساره ای که توفانش
مسخ نیارست کرد.
چه فروتنانه بر آستانه تو به خاک می افتد
آنکه در کمر گاه دریا
دست
حلقه توانست کرد.
نگاه کن
چه بزرگوارانه در پای تو سر نهاد
آنکه مرگش
میلاد پر هیا هوی هزار شهزاده بود.
نگاه کن


نوشته شده توسط روزبه در Mon 28 Dec 2009 ساعت 10:41 | لینک ثابت |

در شهر ما سزای پریدن تفنگ نیست

در شهر ما سزای پریدن تفنگ نیست چکامه : محمد سلیمانی تار: آزاد میرزا پور آواز: پرواز همای * در شهر ما سزای پریدن تفنگ نیست ****** بی حرمتی به ساحت خوبان قشنگ نیست باور کنید که پاسخ آیینه سنگ نیست سوگند می برم به مرام پرندگان, در شهر ما سزای پریدن ...تفنگ نیست در کارگاه رنگرزان دیار ما, رنگی برای پوشش آثار ننگ نیست دارد بهار می گذرد با شتاب عمر, فکری کنید, فر صت پلکی در نگ, نیست تنها یک نفر به قله تاریخ می رسد, هر مرد پا شکسته که تیمور لنگ نیست ****
نوشته شده توسط روزبه در Sun 4 Oct 2009 ساعت 19:22 | لینک ثابت |

" ويديو كليپ زمستون داره ميره" به ياد شهيدان آزادي


نوشته شده توسط روزبه در Thu 6 Aug 2009 ساعت 12:32 | لینک ثابت |

اینست جواب گل در ایران


نوشته شده توسط روزبه در Sun 2 Aug 2009 ساعت 14:18 | لینک ثابت |

شعری برای او

مرگ او


او! بهارخنده زد و ارغوان شکفت
در خانه، زیر پنجره گل داد یاس پیر
دست از گمان بدار!
با مرگ نحس پنجه میفکن!
بودن به از نبود شدن، خاصه در بهار...
او سخن نگفت،
سر افراز
دندان خشم بر جگر خسته بست رفت

آری! سخن بگو!
مرغ سکوت، جوجه مرگی فجیع را
در آشیان به بیضه نشسته ست!
 
او سخن نگفت
چو خورشید
از تیرگی بر آمد و در خون نشست و رفت

او سخن نگفت
او ستاره بود:
یک دم درین ظلام درخشید و جست و رفت
او سخن نگفت
او بنفشه بود:
گل داد و
مژده داد: زمستان شکست!
و
رفت

تقدیمی از روزبه به تمامی شهدای راه آزادی.


نوشته شده توسط روزبه در Mon 22 Jun 2009 ساعت 18:42 | لینک ثابت |

سيمين بهبهاني، تازه ترين سروده

 سيمين بهبهاني، تازه ترين سروده خود را با نام «خاك مرا به باد مده»، به ملت آزاديخواه ايران تقديم كرد ...

 گر شعله هاي خشم وطن / زين بيشتر بلند شود
ترسم به روي سنگ لحد / نامت عجين به گند شود

پر گوي و ياوه ساز شدي، / بي حد زبان دراز شدي
ابرام ژاژخايي ي تو / اسباب ريشخند شود

هرجا دروغ يافته اي / درهم چو رشته بافته اي
ترسم كه آنچه تافته اي / بر گردنت كمند شود

باد غرور در سر تو، / كور است چشم باور تو
پيلي كه اوفتد به زمين / حاشا دگر بلند شود

بر سر كله گشاد منه، / خاك مرا به باد مده
ابر عبوس اوج - طلب / پابوس آبكند شود

بس كن خروش و همهمه را، / در خاك و خون مكش همه را
كاري مكن كه خلق خدا / گريان و سوگمند شود

***

نفرين من مباد تو را / زان رو كه در مقام رضا
دشمن چو دردمند شود، / خاطر مرا نژند شود

خواهي گر آتشم بزني / يا قصد سنگسار كني
كبريت و سنگ در كف تو / خاموش و بي گزند شود

سيمين بهبهاني
۲۵ خرداد ۱٣٨٨

منبع: سايت مدرسه ي فمينيستي


نوشته شده توسط روزبه در Sat 20 Jun 2009 ساعت 14:9 | لینک ثابت |

کارگر..

کارگر..

 چرخ هاي يک كشور را ميگرداند


 اما از چرخاندن چرخهای زندگی اش عآجز است

  
 و هرگز ديده نميشود


از زبدگي  آسايش و ارامش را ميخواهد
اما به او نميدهند


او کيست ؟


 او کيست؟

 که اینگونه مي جنگد با جدال زندگي


 اما


 اما


 هميشه دستش خاليست


سفره اش عاريست


عار ی از حتي يک لقمه نان


 او کيست که اينگونه میکارد


  او کيست که اينگونه مي افشاند


 ولي افسوس و صد افســــــــــوس


 که مالش. حقش و زندگی اش را به یغمابرده اند


 اوکيست ؟


 اوکيست ؟


ميشناسيد ......؟


 اسم او کارگر است  .


نامه او جاويد است.


 اي کارگر بدان که نامت تا ابد جاوید است .......

تقديم به همه کارگاران و زحمت کشان دنيا

روزبه مبارکی..

 


نوشته شده توسط روزبه در Sun 3 May 2009 ساعت 11:56 | لینک ثابت |

يك داستان زيبا

يك داستان زيبا

يك روز كارمند پستي كه به نامه هايي كه آدرس نامعلوم دارند رسيدگي مي كرد متوجه نامه اي شد كه روي پاكت آن با خطي لرزان نوشته شده بود نامه اي به خدا !
با خودش فكر كرد بهتر است نامه را باز كرده و بخواند.در نامه اين طور نوشته شده بود :
خداي عزيزم بيوه زني 83 ساله هستم كه زندگي ام با حقوق نا چيز باز نشستگي مي گذرد . ديروز يك نفر كيف مرا كه صد دلار در آن بود دزديد . اين تمام پولي بود كه تا پايان ماه بايد خرج مي كردم . يكشنبه هفته ديگر عيد است و من دو نفر از دوستانم را براي شام دعوت كرده ام . اما بدون آن پول چيزي نمي توانم بخرم . هيچ كس را هم ندارم تا از او پول قرض بگيرم . تو اي خداي مهربان تنها اميد من هستي به من كمك كن ...
كارمند اداره پست خيلي تحت تاثير قرار گرفت و نامه را به ساير همكارانش نشان داد . نتيجه اين شد كه همه آنها جيب خود را جستجو كردند و هر كدام چند دلاري روي ميز گذاشتند . در پايان 96 دلار جمع شد و براي پيرزن فرستادند ...
همه كارمندان اداره پست از اينكه توانسته بودند كار خوبي انجام دهند خوشحال بودند . عيد به پايان رسيد و چند روزي از اين ماجرا گذشت ، تا اين كه نامه ديگري از آن پيرزن به اداره پست رسيد كه روي آن نوشته شده بود : نامه اي به خدا !
همه كارمندان جمع شدند تا نامه را باز كرده و بخوانند . مضمون نامه چنين بود :
خداي عزيزم ، چگونه مي توانم از كاري كه برايم انجام دادي تشكر كنم . با لطف تو توانستم شامي عالي براي دوستانم مهيا كرده و روز خوبي را با هم بگذرانيم . من به آنها گفتم كه چه هديه خوبي برايم فرستادي ... البته چهار دلار آن كم بود كه مطمئنم كارمندان اداره پست آن را برداشته اند ... !!!


نوشته شده توسط روزبه در Mon 30 Mar 2009 ساعت 21:21 | لینک ثابت |

احمد شاملو

پریا

 

یکی بود یکی نبود
زیر گنبد کبود
لخت و عور تنگ غروب سه تا پری نشسه بود.
زار و زار گریه می کردن پریا
مث ابرای باهار گریه می کردن پریا.
گیس شون قد کمون رنگ شبق


ادامه مطلب
نوشته شده توسط روزبه در Sun 28 Dec 2008 ساعت 12:39 | لینک ثابت |

احمد شاملو

مرگ نازلی

 نازلی! بهارخنده زد و ارغوان شکفت
در خانه، زیر پنجره گل داد یاس پیر
دست از گمان بدار!
با مرگ نحس پنجه میفکن!
بودن به از نبود شدن، خاصه در بهار...
نازلی سخن نگفت،
سر افراز
دندان خشم بر جگر خسته بست رفت
***
 نازلی ! سخن بگو!
مرغ سکوت، جوجه مرگی فجیع را
در آشیان به بیضه نشسته ست!
 
نازلی سخن نگفت
چو خورشید
از تیرگی بر آمد و در خون نشست و رفت
***
نازلی سخن نگفت
نازلی ستاره بود:
یک دم درین ظلام درخشید و جست و رفت
نازلی سخن نگفت
نازلی بنفشه بود:
گل داد و
مژده داد: زمستان شکست!
و
رفت...


نوشته شده توسط روزبه در Sun 24 Aug 2008 ساعت 10:39 | لینک ثابت |

کارگ

کارگر..

 چرخ هاي يک كشور را ميگرداند


 اما از چرخاندن چرخهای زندگی اش عآجز است

  
 و هرگز ديده نميشود


از زبدگي  آسايش و ارامش را ميخواهد
اما به او نميدهند


او کيست ؟


 او کيست؟

 که اینگونه مي جنگد با جدال زندگي


 اما


 اما


 هميشه دستش خاليست


سفره اش عاريست


عار ی از حتي يک لقمه نان


 او کيست که اينگونه میکارد


  او کيست که اينگونه مي افشاند


 ولي افسوس و 100 افسوس


 که مالش .حقش و زندگی اش را به یغمابرده اند


 اوکيست ؟


 اوکيست ؟


ميشناسيد ......؟


 اسم او کارگر است  .


نامه او جاويد است.


 اي کارگر بدان که نامت تا ابد جاوید است .......

روزبه مبارکی..

 تقديم به همه کارگاران و زحمت کشان دنيا


نوشته شده توسط روزبه در Mon 7 Jul 2008 ساعت 21:17 | لینک ثابت |

اندر حكايت گراني چنانكه افتد و داني ( ساسان برمكي /11/2/1387 )

با پوزش از پيشگاه حضرت مولانا جلال الدين بلخي

گراني

بشنو از ني چون حكايت مي كند

از گراني ها شكايت مي كند

چون زبان بنده را ببريده اند

بال پرواز مرا هم چيده اند

سكه خواهم كيسه كيسه بي شمار

تا گراني را كنم شايد مهار

هركسي بر رخ نهد يك تپه ريش

بيمه گردد تا ابد با پشم خويش

من به هر بيچاره اي گريان شدم

يار بي چيزان و درويشان شدم

هر كه آمد فتنه زد در كار من

همچو ملايان نشد غمخوار من

هان چه بايد كرد ما را زور نيست

حاضريم از بهر مردن گور نيست

مرگ ما را نزديك اما دور نيست

كس به فكر اين تن رنجور نيست

هر كه را پارتي نباشد نيست ياد

گشته فربه بطن آقا , نيست باد

آتش فقر است كاندر ري فتاد

ز آه مظلومات ترك در پي فتاد

مرگ بر آنكس كه از ملت بريد

تحت نام دين و مذهب هي چريد

چون گراني درد جانسوزي كه ديد

بهر بي چيزان چنين روزي كه ديد

هان تورم ديده ها خون مي كند

عاقلان را پاك مجنون مي كند

محرم ما اهل عيش ونوش نيست

همچو ملايان ازرق پوش نيست

چون كه عكس حضرتش در ماه شد

ملت بيچاره اي گمراه شد

گر رود محمود گو رو باك نيست

از تو ابله تر بر روي خاك نيست

پول نفت آور به سفره دير شد

مرد مستضعف ز جانش سير شد

جمله مي باشند اندر فكر نام

كس نمي باشد به فكر اين غلام

بند تزوير و ريا بگسل پسر

تيشه زن بر اتحاد زور و زر

كيسه سوداگران گر پر نشد

نان ملا هم ولي آجر نشد

چون وكيلان هر كسي چالاك شد

بي كوپن , بنزين درون باك شد

غم مخور اي ملت والاي ما

نفت مي باشد به زير پاي ما

اي كه گشته مايه افسوس ما

غرب و شرق آيند بر پابوس ما

از تو جام عده اي زرناك شد

كاخشان تاقبه افلاك شد

نفت را باشد هزاران عاشقا

مي كند هر صامتي را ناطقا

گر من اين حرف و سخن ناگفتمي

شب ز اندوه درون ناخفتمي

هر كه از ملت شود اكنون جدا

مي شود رسوا به نزديك خدا

چونكه صبر و تاب ملت درگذشت

بر كسي ديگر نيارد او گذشت

تيغ خشم ما ببرد ناي او

مشت محكم كي كند پرواي او

ظالمان را نيست راه پيش و پس

خشم ملت حبس گرداند نفس

چون كه دلها لخته لخته خون بود

لاجرم اين گفته آتشگون بود

گوش هر كس محرم اين راز نيست

                           جز دل شوريده كس جانباز نيست
نوشته شده توسط روزبه در Sat 3 May 2008 ساعت 14:13 | لینک ثابت |

آهنگ

باز باران بی ترانه... باز باران با تمام بی کسی های شبانه... می خورد بر مرد تنها...می چکد بر فرش خانه...باز

می آید صدای چک چک غم...باز ماتم من به پشت شیشه ی تنهایی افتاده... نمی دانم...نمی فهمم کجای

قطره های بی کسی زیباست؟...نمی فهمم, چرا مردم نمی فهمند که آن کودک...که زیر ضربه شلاق باران

 سخت میلرزد...کجای ذلتش زیباست؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده توسط روزبه در Tue 5 Feb 2008 ساعت 12:14 | لینک ثابت |

روزبه مباركي

آه

آه كشيدم كه   آه

كو رستم

كجايست اسفنديار

كه دست بر دست هم دهند شبه دو يار

و رخت بربندند و بتازند بر اين كارزار

بتازند بر اين سياهي رخ آشكار

كه بيايند و برگردانند زندگي برون رانده ي اين مرز و بوم را

كجايند آن مردمان؟

كجايند آن آزاد مردان خفته به خواب هشـيار

بياييد....

بياييد و برون رانيد اين دژخيمان زمانه را.

به اميد آزادي.....روزبه........

 


نوشته شده توسط روزبه در Sat 10 Nov 2007 ساعت 15:15 | لینک ثابت |

روزبه مباركي

آســــــــــــــــمـــــــــــــــــون

آسمون تیره تاره

روزار چه بیقراره

آسمون رخش سیاه شد

زمینم غرق به آب شد

سپيدار تنش ميلرزه

برگهاي سپيد و سبزش ميريزن روي علفها

جويبار شدت گرفته

ازباد هم پيشي گرفته

آسمون رخت رو باز كن

همه جا رو نونوار كن

آسمون خنده به پا كن

آسمون دلها رو وا كن

آسمون دلم گرفته

آسمون لطفي عطا كن

...به اميد اينكه دلاي همتون آسموني بشه....

....روزبه.....

 


نوشته شده توسط روزبه در Sat 20 Oct 2007 ساعت 21:58 | لینک ثابت |

روزبه مباركي

فرمانروایان

اي كه تو همه فكرت

همه ذكرت

همه تاب و توان و اوليايت

آسمان است و خدايست و بهشتش

باز كن چشمت را

و ببين زمين را

كه گر نبيني چه كشتاري به پايست

كه چه خداياني فرمانرواي مردمان و اين زمين اند

همه عمرت

به ميلادي

و

شمسي

آسماني و زميني بر فنايست.

به اميد آزادي...روزبه


نوشته شده توسط روزبه در Sun 16 Sep 2007 ساعت 21:56 | لینک ثابت |

روزبه مباركي

عالم فاني

دليران را همه در خاك كردند

سفيران را همه دلال كردند

همه افراد ژوليده

همه افراد فرسوده، همه بر تاج كردند

وليكن در عوض

همه افراد فهميده

همه افراد جان باخته در راه

هدف،انسانيت،عشق و ايمان را همه به پاي افكندند

همه عالم چنين است

گرت آزاد مردي بر تو سخت تر ز اين است.ـــــــــ

به اميد آزادي.......روزبه


نوشته شده توسط روزبه در Sun 26 Aug 2007 ساعت 12:5 | لینک ثابت |

روزبه مبارکی

وطن

در این سرای كه آن را وطنم ناميده اند

هر روز در جويهايش خون جاريست

هر روز تني تن ديگر را ميدرد

هر روز صداي گريه طفل بي مادر گوشم را همچون صداي خرد شدن-

استخوان هايم آزار ميدهد

هر روز ميزنند

هر روز ميشكنند

و تازيانه ميزنند بر تن فرشتگان

فرشتگاني كه جز آزادي چيزي را نميخواهند

ميزنند ٬ ميشكنند وخرد ميكنند

خرد ميكنند  غرور جواني را كه تازه طعم زندگيرا ميخواهد حس كند

هر روز كه ميآيدجواني را ميزنند ٬ خردش ميكنند و به زير پاي مي افكنند

و پيري را فقط به سبب داغ مهري به عرش ميرسانند

به عرشي كه جز رضالت٬ ديكتاتوري و خون خواهي چيزي در آن نميتوان يافت

هر روز

هر روز

و هر روز شاهد آنيمكه اين وطن را ميفروشند و به يغما ميبرند

من٬ ما٬ همه و همه اين راميبينيم امّا دم نميزنيم

اي مردم

اي مردم

به پا خيزيد و اين ديكتاتوران زمانه را رسوا كنيد.

همه با هم  هم صدا فرياد بزنيد

فرياد بزنيد و بگوييد كه چه خونها ازتان ريخته شده

بگوييد كه چه ميخواهيد از زندگيتان

دختر٬ پسر٬ زن٬مرد٬پير و جوان همه با هم

فرياد خود را با مشت هاي همدلي بر سر اين زالو صفتان فرود آييد

تا وطن زيبا شود

تا وطن دريايي شود

اي مردم به پا خيزيد

تا وطن بوي خوش عشق گيرد

تا وطن جاي مرداب خون را به گلزار دهد

........تا وطن بوي ياس گيرد.........

به اميد ازادي..........روزبه.


نوشته شده توسط روزبه در Sun 5 Aug 2007 ساعت 15:29 | لینک ثابت |

احمد شاملو

مرگ نازلی

 نازلی! بهارخنده زد و ارغوان شکفت
در خانه، زیر پنجره گل داد یاس پیر
دست از گمان بدار!
با مرگ نحس پنجه میفکن!
بودن به از نبود شدن، خاصه در بهار...
نازلی سخن نگفت،
سر افراز
دندان خشم بر جگر خسته بست رفت
***
 نازلی ! سخن بگو!
مرغ سکوت، جوجه مرگی فجیع را
در آشیان به بیضه نشسته ست!
 
نازلی سخن نگفت
چو خورشید
از تیرگی بر آمد و در خون نشست و رفت
***
نازلی سخن نگفت
نازلی ستاره بود:
یک دم درین ظلام درخشید و جست و رفت
نازلی سخن نگفت
نازلی بنفشه بود:
گل داد و
مژده داد: زمستان شکست!
و
رفت...


نوشته شده توسط روزبه در Thu 2 Aug 2007 ساعت 12:12 | لینک ثابت |

سهراب سپهری

دریا و مرد

تنها و روی ساحل
 مردی به راه می گذرد
نزدیک پای او
 دریا همه صدا
 شب ‚ گیج درتلاطم امواج
 باد هراس پیکر
رو میکند به ساحل و درچشم های مرد
نقش خطر را پر رنگ میکند
 انگار
 هی می زند که : مرد! کجا میروی کجا ؟
 و مرد می رود به ره خویش
 و باد سرگردان
هی می زند دوباره : کجا می روی؟
و مرد می رود و باد همچنان
امواج ‚ بی امان
 از راه می رسند
لبریز از غرور تهاجم
موجی پر از نهیب
ره می کشد به ساحل و می بلعد
یک سایه را که برده شب از پیکرش شکیب
 دریا همه صدا
شب گیج در تلاطم امواج
باد هراس پیکر
 رو میکند به ساحل و .....


نوشته شده توسط روزبه در Tue 17 Jul 2007 ساعت 12:48 | لینک ثابت |

فروغ فرخزاد

خانه متروک

دانم کنون از آن خانه دور
شادی زندگی پر گرفته
دانم کنون که طفلی به زاری
ماتم از هجر مادر گرفته
هر زمان می دود در خیالم
نقشی از بستری خالی و سرد
نقش دستی که کاویده نومید
پیکری را در آن با غم و درد
بینم آنجا کنار بخاری
سایه قامتی سست و لرزان
سایه بازوانی که گویی
زندگی را رها کرده آسان
دورتر کودکی خفته غمگین
در بر دایه خسته و پیر
بر سر نقش گلهای قالی
سرنگون گشته فنجانی از شیر
پنجره باز و در سایه آن
رنگ گلها به زردی کشیده
پرده افتاده بر شانه در
آب گلدان به آخر رسیده
گربه با دیده ای سرد و بی نور
نرم و سنگین قدم میگذارد
شمع در آخرین شعله خویش
ره به سوی عدم میسپارد
دانم کنون کز آن خانه دور
شادی زندگی پر گرفته
دانم کنون که طفلی به زاری
ماتم از هجر مادر گرفته
لیک من خسته جان و پریشان
می سپارم ره آرزو را
بار من شعر و دلدار من شعر
می روم تا بدست آرم او را ....


نوشته شده توسط روزبه در Mon 9 Jul 2007 ساعت 22:54 | لینک ثابت |

مهدی اخوان ثالث

و ندانستن

شست باران بهاران هر چه هر جا بود
یک شب پک اهورایی
بود و پیدا بود
بر بلندی همگنان خاموش
گرد هم بودند
لیک پنداری
هر کسی با خویش تنها بود
ماه می تابید و شب آرام و زیبا بود
جمله آفاق جهان پیدا
 اختران روشنتر از هر شب
 تا اقاصی ژرفنای آسمان پیدا
جاودانی بیکران تا بیکرانه ی جاودان پیدا
اینک این پرسنده می پرسد
 پرسنده : من شنیدستم
 تا جهان باقی ست مرزی هست
بین دانستن
و ندانستن
تو بگو ، مزدک !‌ چه می دانی ؟
آنسوی این مرز ناپیدا
 چیست ؟
 وانکه زانسو چند و چون دانسته باشد کیست ؟
مزدک : من جز اینجایی که می بینم نمی دانم
پرسنده : یا جز اینجایی که می دانی نمی بینی
مزدک : من نمی دانم چه آنجه یا کجا آنجاست
بودا : از همین دانستن و دیدن
یا ندانستن سخن می رفت
زرتشت : آه ، مزدک ! کاش می دیدی
شهر بند رازها آنجاست
اهرمن آنجا ، اهورا نیز
بودا : پهندشت نیروانا نیز
پرسنده : پس خدا آنجاست ؟
 هان ؟
شاید خدا آنجاست
بین دانستن
و ندانستن
تا جهان باقی ست مرزی هست
همچنان بوده ست
تا جهان بوده ست


نوشته شده توسط روزبه در Thu 5 Jul 2007 ساعت 23:34 | لینک ثابت |

کارگر

کارگر..

 چرخ هاي يک كشور را ميگرداند


 اما از چرخاندن چرخهای زندگی اش عآجز است

  
 و هرگز ديده نميشود


از زبدگي  آسايش و ارامش را ميخواهد
اما به او نميدهند


او کيست ؟


 او کيست؟

 که اینگونه مي جنگد با جدال زندگي


 اما


 اما


 هميشه دستش خاليست


سفره اش عاريست


عار ی از حتي يک لقمه نان


 او کيست که اينگونه میکارد


  او کيست که اينگونه مي افشاند


 ولي افسوس و 100 افسوس


 که مالش .حقش و زندگی اش را به یغمابرده اند


 اوکيست ؟


 اوکيست ؟


ميشناسد ......؟


 اسم او کارگر است  .


نامه او جاويد است.


 اي کارگر بدان که نامت تا ابد جاوید است .......

روزبه مبارکی..

 تقديم به همه کارگاران و زحمت کشان دنيا


نوشته شده توسط روزبه در Fri 22 Jun 2007 ساعت 13:51 | لینک ثابت |

حسین پناهی

حسین پناهی


سرودی برای مادران

 پشت دیوار لحظه ها همیشه کسی می نالد
 چه کسی او؟
زنی است در دوردست های دور
 زنی شبیه مادرم
زنی با لباس سیاه
که بر رویشان
 شکوفه های سفید کوچک نشسته است
 رفتم و وارت دیدم چل ورات
چل وار کهنت وبردس بهارت
 پشت دیوار لحظه ها همیشه کسی می نالد
و این بار زنی بهیاد سالهای دور
 سالهی گمم
 سالهایی که در کدورت گذشت
 پیر و فراموش گشته اند
 می نالد کودکی اش را
 دیروز را
 دیروز در غبار را
 او کوچک بود و شاد
 با پیراهنی به رنگ گلهای وحشی
سبز و سرخ
و همراه او مادرش
 زنی با لباس های سیاه که بر رویشان شکوفه های سفید کوچک نشسته
 بود
زیر همین بلوط پیر
 باد زورش به پر عقاب نمی رسید
 یاد می آورد افسانه های مادرش را
 مادر
 این همه درخت از کجا آمده اند ؟
 هر درخت این کوهسار
حکایتی است دخترم
 پس راست می گفت مادرم
 زنان تاوه در جنگل می میرند
 در لحظه های کوه
 و سالهای بعد
 دختران تاوه با لباس های سیاه که بر رویشان شکوفه های سفید نشسته
 است آنها را در آوازهاشان می خوانند
 هر دختری مادرش را
 رفتم و وارت دیدم چل وارت
 چل وار کهنت وبردس نهارت
خرابی اجاق ها را دیدم در خرابی خانه ها
 و دیدم سنگ های دست چین تو را
 در خرابی کهنه تری
 پشت دیوار لحظه ها همیشه کسی می نالد
 و این بار دختری به یاد مادرش


نوشته شده توسط روزبه در Sun 17 Jun 2007 ساعت 0:50 | لینک ثابت |

م_______________ع___________م________________ا

دوستان عزیز

آپ امروز همراه یک سوال است

در این شعر منظور از باده چـــــــــــیـــــــــــــــــســـــــــــــــــــت ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

در جام فلک باده ی بی

 

 

 

دردسری نـــیــســت.....


نوشته شده توسط روزبه در Mon 11 Jun 2007 ساعت 22:55 | لینک ثابت |

منوی اصلی

صفحه نخست
آرشيو وبلاگ
پروفایل مدیر وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ

درباره ی ما


سلام میکنم به همه دوستان امیدوارم که از این وبلاگ خوشتون بیاد و نظراتتان را به درستی ابلاغ کنید...

مطالب گذشته

مهر 1390
شهریور 1390
دی 1388
مهر 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
دی 1387
شهریور 1387
تیر 1387
اردیبهشت 1387
بهمن 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386

دوستان من

ღ♥ღسینماღ♥ღ
ღ♥ღدنیاღ♥ღ
ღ♥ღسرود عشقღ♥ღ
ღ♥ღ سایتهای ایرانیღ♥ღ
ღ♥ღعشقღ♥ღ
ღ♥ღمشرق عشقღ♥ღ
ღ♥ღنت گیتارღ♥ღ
ღ♥ღرادیوღ♥ღ
ღ♥ღموزیک عربیღ♥ღ
ღ♥ღدنیای شرم آور ماღ♥ღ
ღ♥ღدریمღ♥ღ
ღ♥ღکدهای جاواღ♥ღ
ღ♥ღموزیک آرامღ♥ღ
ღ♥ღسایه.ღ♥ღ
ღ♥ღتلویزیون همه کشورهاღ♥ღ
ღ♥ღموزیکღ♥ღ
ღ♥ღنغمهღ♥ღ
ღ♥ღعکس ღ♥ღ
ღ♥ღویدیو موزیکღ♥ღ
ღ♥ღگنجشکღ♥ღ
ღ♥ღموزیک ترکیღ♥ღ
ღ♥ღهزار دیباچهღ♥ღ
ღ♥ღتی ان تیღ♥ღ
ღ♥ღسهراب..ღ♥ღ
ღ♥ღروزنامه نگارღ♥ღ
ღ♥ღنیلوفرღ♥ღ
ღ♥ღحریم نیلوفریღ♥ღ
ღ♥ღترفندهای ویندوزღ♥ღ
ღ♥ღقصه عشق من و توღ♥ღ
ღ♥ღکهکشان دلღ♥ღ
ღ♥ღاز گوشه و كنارღ♥ღ
ღ♥ღآزاده مشکی پوشღ♥ღ
ღ♥ღفریاد بی صداღ♥ღ
ღ♥ღموسیقی ، شعر ღ♥ღ
ღ♥ღ نارسی ღ♥ღ
ღ♥ღ یاسمنگولا ღ♥ღ
ღ♥ღ ابوكورشღ♥ღ
ღ♥ღروشنایی کوچکღ♥ღ
ღ♥ღهوای تازهღ♥ღ
ღ♥ღخزان.سردღ♥ღ
ღ♥ღترسღ♥ღ
ღ♥ღعکسღ♥ღ
ღ♥ღجوانღ♥ღ
ღ♥ღnightingaleღ♥ღ
ღ♥ღهارمونيكღ♥ღ
ღ♥ღebuddyღ♥ღ
ღ♥ღجادوگریღ♥ღ
ღ♥ღنقاش باشيღ♥ღ
ღ♥ღ چارلي چاپلينღ♥ღ
ღ♥ღرپღ♥ღ
ღ♥ღدیار غربتღ♥ღ
ღ♥ღموسيقي فيلمღ♥ღ
♥ღღ♥ღIBA-B
كلوپ
قالب وبلاگ
بازی آنلاین فلش
طراحی سایت ، هاست و دامنه

ابزار

RSS
Powered by
Blogfa

کلیه ی حقوق مادی و معنوی وبلاگ 1roozbeh1 محفوظ می باشد.
طراحی شده توسط یاس تم