او! بهارخنده زد و ارغوان شکفت
در خانه، زیر پنجره گل داد یاس پیر
دست از گمان بدار!
با مرگ نحس پنجه میفکن!
بودن به از نبود شدن، خاصه در بهار...
او سخن نگفت،
سر افراز
دندان خشم بر جگر خسته بست رفت
آری! سخن بگو!
مرغ سکوت، جوجه مرگی فجیع را
در آشیان به بیضه نشسته ست!
او سخن نگفت
چو خورشید
از تیرگی بر آمد و در خون نشست و رفت
او سخن نگفت
او ستاره بود:
یک دم درین ظلام درخشید و جست و رفت
او سخن نگفت
او بنفشه بود:
گل داد و
مژده داد: زمستان شکست!
و
رفت
تقدیمی از روزبه به تمامی شهدای راه آزادی.

گر شعله هاي خشم وطن / زين بيشتر بلند شود
ترسم به روي سنگ لحد / نامت عجين به گند شود
پر گوي و ياوه ساز شدي، / بي حد زبان دراز شدي
ابرام ژاژخايي ي تو / اسباب ريشخند شود
هرجا دروغ يافته اي / درهم چو رشته بافته اي
ترسم كه آنچه تافته اي / بر گردنت كمند شود
باد غرور در سر تو، / كور است چشم باور تو
پيلي كه اوفتد به زمين / حاشا دگر بلند شود
بر سر كله گشاد منه، / خاك مرا به باد مده
ابر عبوس اوج - طلب / پابوس آبكند شود
بس كن خروش و همهمه را، / در خاك و خون مكش همه را
كاري مكن كه خلق خدا / گريان و سوگمند شود
***
نفرين من مباد تو را / زان رو كه در مقام رضا
دشمن چو دردمند شود، / خاطر مرا نژند شود
خواهي گر آتشم بزني / يا قصد سنگسار كني
كبريت و سنگ در كف تو / خاموش و بي گزند شود
سيمين بهبهاني
۲۵ خرداد ۱٣٨٨
منبع: سايت مدرسه ي فمينيستي

چرخ هاي يک كشور را ميگرداند
اما از چرخاندن چرخهای زندگی اش عآجز است
و هرگز ديده نميشود
از زبدگي آسايش و ارامش را ميخواهد
اما به او نميدهند
او کيست ؟
او کيست؟
که اینگونه مي جنگد با جدال زندگي
اما
اما
هميشه دستش خاليست
سفره اش عاريست
عار ی از حتي يک لقمه نان
او کيست که اينگونه میکارد
او کيست که اينگونه مي افشاند
ولي افسوس و صد افســــــــــوس
که مالش. حقش و زندگی اش را به یغمابرده اند
اوکيست ؟
اوکيست ؟
ميشناسيد ......؟
اسم او کارگر است .
نامه او جاويد است.
اي کارگر بدان که نامت تا ابد جاوید است .......
تقديم به همه کارگاران و زحمت کشان دنيا
روزبه مبارکی..![]()
يك داستان زيبا
يك روز كارمند پستي كه به نامه هايي كه آدرس نامعلوم دارند رسيدگي مي كرد متوجه نامه اي شد كه روي پاكت آن با خطي لرزان نوشته شده بود نامه اي به خدا !
با خودش فكر كرد بهتر است نامه را باز كرده و بخواند.در نامه اين طور نوشته شده بود :
خداي عزيزم بيوه زني 83 ساله هستم كه زندگي ام با حقوق نا چيز باز نشستگي مي گذرد . ديروز يك نفر كيف مرا كه صد دلار در آن بود دزديد . اين تمام پولي بود كه تا پايان ماه بايد خرج مي كردم . يكشنبه هفته ديگر عيد است و من دو نفر از دوستانم را براي شام دعوت كرده ام . اما بدون آن پول چيزي نمي توانم بخرم . هيچ كس را هم ندارم تا از او پول قرض بگيرم . تو اي خداي مهربان تنها اميد من هستي به من كمك كن ...
كارمند اداره پست خيلي تحت تاثير قرار گرفت و نامه را به ساير همكارانش نشان داد . نتيجه اين شد كه همه آنها جيب خود را جستجو كردند و هر كدام چند دلاري روي ميز گذاشتند . در پايان 96 دلار جمع شد و براي پيرزن فرستادند ...
همه كارمندان اداره پست از اينكه توانسته بودند كار خوبي انجام دهند خوشحال بودند . عيد به پايان رسيد و چند روزي از اين ماجرا گذشت ، تا اين كه نامه ديگري از آن پيرزن به اداره پست رسيد كه روي آن نوشته شده بود : نامه اي به خدا !
همه كارمندان جمع شدند تا نامه را باز كرده و بخوانند . مضمون نامه چنين بود :
خداي عزيزم ، چگونه مي توانم از كاري كه برايم انجام دادي تشكر كنم . با لطف تو توانستم شامي عالي براي دوستانم مهيا كرده و روز خوبي را با هم بگذرانيم . من به آنها گفتم كه چه هديه خوبي برايم فرستادي ... البته چهار دلار آن كم بود كه مطمئنم كارمندان اداره پست آن را برداشته اند ... !!!
از بچهها عذر میخواهم که این کتاب را به یکی از بزرگترها هدیه کردهام. برای این کار یک دلیل حسابی دارم: این «بزرگتر» بهترین دوست من تو همه دنیا است. یک دلیل دیگرم هم آن که این «بزرگتر» همه چیز را میتواند بفهمد حتا کتابهایی را که برای بچهها نوشته باشند. عذر سومم این است که این «بزرگتر» تو فرانسه زندگی میکند و آنجا گشنگی و تشنگی میکشد و سخت محتاج دلجویی است. اگر همهی این عذرها کافی نباشد اجازه میخواهم این کتاب را تقدیم آن بچهای کنم که این آدمبزرگ یک روزی بوده. آخر هر آدم بزرگی هم روزی روزگاری بچهای بوده (گیرم کمتر کسی از آنها این را به یاد میآورد). پس من هم اهدانامچهام را به این شکل تصحیح میکنم:
آنتوان دو سنتگزوپهری
من هم برگردان فارسی این شعر بزرگ را به دو بچهی دوستداشتنی دیگر تقدیم میکنم: دکتر جهانگیر کازرونی و دکتر محمدجواد گلبن
احمد شاملو
یک بار شش سالم که بود تو کتابی به اسم قصههای واقعی -که دربارهی جنگل بِکر نوشته شده بود- تصویر محشری دیدم از یک مار بوآ که داشت حیوانی را میبلعید. آن تصویر یک چنین چیزی بود:

تو کتاب آمده بود که: «مارهای بوآ شکارشان را همین جور درسته قورت میدهند. بی این که بجوندش. بعد دیگر نمیتوانند از جا بجنبند و تمام شش ماهی را که هضمش طول میکشد میگیرند میخوابند».
این را که خواندم، راجع به چیزهایی که تو جنگل اتفاق میافتد کلی فکر کردم و دست آخر توانستم با یک مداد رنگی اولین نقاشیم را از کار درآرم. یعنی نقاشی شمارهی یکم را که این جوری بود:

شاهکارم را نشان بزرگتر ها دادم و پرسیدم از دیدنش ترستان بر میدارد؟
جوابم دادند: -چرا کلاه باید آدم را بترساند؟
نقاشی من کلاه نبود، یک مار بوآ بود که داشت یک فیل را هضم میکرد. آن وقت برای فهم بزرگترها برداشتم توی شکم بوآ را کشیدم. آخر همیشه باید به آنها توضیحات داد. نقاشی دومم این جوری بود:

بزرگترها بم گفتند کشیدن مار بوآی باز یا بسته را بگذارم کنار و عوضش حواسم را بیشتر جمع جغرافی و تاریخ و حساب و دستور زبان کنم. و این جوری شد که تو شش سالگی دور کار ظریف نقاشی را قلم گرفتم. از این که نقاشی شمارهی یک و نقاشی شمارهی دو ام یخشان نگرفت دلسرد شده بودم. بزرگترها اگر به خودشان باشد هیچ وقت نمیتوانند از چیزی سر درآرند. برای بچهها هم خسته کننده است که همین جور مدام هر چیزی را به آنها توضیح بدهند.
ناچار شدم برای خودم کار دیگری پیدا کنم و این بود که رفتم خلبانی یاد گرفتم. بگویی نگویی تا حالا به همه جای دنیا پرواز کرده ام و راستی راستی جغرافی خیلی بم خدمت کرده. میتوانم به یک نظر چین و آریزونا را از هم تمیز بدهم. اگر آدم تو دل شب سرگردان شده باشد جغرافی خیلی به دادش میرسد.
از این راه است که من تو زندگیم با گروه گروه آدمهای حسابی برخورد داشتهام. پیش خیلی از بزرگترها زندگی کردهام و آنها را از خیلی نزدیک دیدهام گیرم این موضوع باعث نشده در بارهی آنها عقیدهی بهتری پیدا کنم.
هر وقت یکیشان را گیر آوردهام که یک خرده روشن بین به نظرم آمده با نقاشی شمارهی یکم که هنوز هم دارمش محکش زدهام ببینم راستی راستی چیزی بارش هست یا نه. اما او هم طبق معمول در جوابم در آمده که: «این یک کلاه است». آن وقت دیگر من هم نه از مارهای بوآ باش اختلاط کردهام نه از جنگلهای بکر دست نخورده نه از ستارهها. خودم را تا حد او آوردهام پایین و باش از بریج و گلف و سیاست و انواع کرات حرف زدهام. او هم از این که با یک چنین شخص معقولی آشنایی به هم رسانده سخت خوشوقت شده.
این داستان ادامه دارد............

یکی بود یکی نبود
زیر گنبد کبود
لخت و عور تنگ غروب سه تا پری نشسه بود.
زار و زار گریه می کردن پریا
مث ابرای باهار گریه می کردن پریا.
گیس شون قد کمون رنگ شبق
نازلی! بهارخنده زد و ارغوان شکفت
در خانه، زیر پنجره گل داد یاس پیر
دست از گمان بدار!
با مرگ نحس پنجه میفکن!
بودن به از نبود شدن، خاصه در بهار...
نازلی سخن نگفت،
سر افراز
دندان خشم بر جگر خسته بست رفت
***
نازلی ! سخن بگو!
مرغ سکوت، جوجه مرگی فجیع را
در آشیان به بیضه نشسته ست!
نازلی سخن نگفت
چو خورشید
از تیرگی بر آمد و در خون نشست و رفت
***
نازلی سخن نگفت
نازلی ستاره بود:
یک دم درین ظلام درخشید و جست و رفت
نازلی سخن نگفت
نازلی بنفشه بود:
گل داد و
مژده داد: زمستان شکست!
و
رفت...

چرخ هاي يک كشور را ميگرداند
اما از چرخاندن چرخهای زندگی اش عآجز است
و هرگز ديده نميشود
از زبدگي آسايش و ارامش را ميخواهد
اما به او نميدهند
او کيست ؟
او کيست؟
که اینگونه مي جنگد با جدال زندگي
اما
اما
هميشه دستش خاليست
سفره اش عاريست
عار ی از حتي يک لقمه نان
او کيست که اينگونه میکارد
او کيست که اينگونه مي افشاند
ولي افسوس و 100 افسوس
که مالش .حقش و زندگی اش را به یغمابرده اند
اوکيست ؟
اوکيست ؟
ميشناسيد ......؟
اسم او کارگر است .
نامه او جاويد است.
اي کارگر بدان که نامت تا ابد جاوید است .......
روزبه مبارکی..
تقديم به همه کارگاران و زحمت کشان دنيا
اندر حكايت گراني چنانكه افتد و داني ( ساسان برمكي /11/2/1387 )
با پوزش از پيشگاه حضرت مولانا جلال الدين بلخي

گراني
بشنو از ني چون حكايت مي كند
از گراني ها شكايت مي كند
چون زبان بنده را ببريده اند
بال پرواز مرا هم چيده اند
سكه خواهم كيسه كيسه بي شمار
تا گراني را كنم شايد مهار
هركسي بر رخ نهد يك تپه ريش
بيمه گردد تا ابد با پشم خويش
من به هر بيچاره اي گريان شدم
يار بي چيزان و درويشان شدم
هر كه آمد فتنه زد در كار من
همچو ملايان نشد غمخوار من
هان چه بايد كرد ما را زور نيست
حاضريم از بهر مردن گور نيست
مرگ ما را نزديك اما دور نيست
كس به فكر اين تن رنجور نيست
هر كه را پارتي نباشد نيست ياد
گشته فربه بطن آقا , نيست باد
آتش فقر است كاندر ري فتاد
ز آه مظلومات ترك در پي فتاد
مرگ بر آنكس كه از ملت بريد
تحت نام دين و مذهب هي چريد
چون گراني درد جانسوزي كه ديد
بهر بي چيزان چنين روزي كه ديد
هان تورم ديده ها خون مي كند
عاقلان را پاك مجنون مي كند
محرم ما اهل عيش ونوش نيست
همچو ملايان ازرق پوش نيست
چون كه عكس حضرتش در ماه شد
ملت بيچاره اي گمراه شد
گر رود محمود گو رو باك نيست
از تو ابله تر بر روي خاك نيست
پول نفت آور به سفره دير شد
مرد مستضعف ز جانش سير شد
جمله مي باشند اندر فكر نام
كس نمي باشد به فكر اين غلام
بند تزوير و ريا بگسل پسر
تيشه زن بر اتحاد زور و زر
كيسه سوداگران گر پر نشد
نان ملا هم ولي آجر نشد
چون وكيلان هر كسي چالاك شد
بي كوپن , بنزين درون باك شد
غم مخور اي ملت والاي ما
نفت مي باشد به زير پاي ما
اي كه گشته مايه افسوس ما
غرب و شرق آيند بر پابوس ما
از تو جام عده اي زرناك شد
كاخشان تاقبه افلاك شد
نفت را باشد هزاران عاشقا
مي كند هر صامتي را ناطقا
گر من اين حرف و سخن ناگفتمي
شب ز اندوه درون ناخفتمي
هر كه از ملت شود اكنون جدا
مي شود رسوا به نزديك خدا
چونكه صبر و تاب ملت درگذشت
بر كسي ديگر نيارد او گذشت
تيغ خشم ما ببرد ناي او
مشت محكم كي كند پرواي او
ظالمان را نيست راه پيش و پس
خشم ملت حبس گرداند نفس
چون كه دلها لخته لخته خون بود
لاجرم اين گفته آتشگون بود
گوش هر كس محرم اين راز نيست
جز دل شوريده كس جانباز نيست
آه كشيدم كه آه
كو رستم
كجايست اسفنديار
كه دست بر دست هم دهند شبه دو يار
و رخت بربندند و بتازند بر اين كارزار
بتازند بر اين سياهي رخ آشكار
كه بيايند و برگردانند زندگي برون رانده ي اين مرز و بوم را
كجايند آن مردمان؟
كجايند آن آزاد مردان خفته به خواب هشـيار
بياييد....
بياييد و برون رانيد اين دژخيمان زمانه را.
به اميد آزادي.....روزبه........

آسمون تیره تاره
روزار چه بیقراره
آسمون رخش سیاه شد
زمینم غرق به آب شد
سپيدار تنش ميلرزه
برگهاي سپيد و سبزش ميريزن روي علفها
جويبار شدت گرفته
ازباد هم پيشي گرفته
آسمون رخت رو باز كن
همه جا رو نونوار كن
آسمون خنده به پا كن
آسمون دلها رو وا كن
آسمون دلم گرفته
آسمون لطفي عطا كن
...به اميد اينكه دلاي همتون آسموني بشه....
....روزبه.....

اي كه تو همه فكرت
همه ذكرت
همه تاب و توان و اوليايت
آسمان است و خدايست و بهشتش
باز كن چشمت را
و ببين زمين را
كه گر نبيني چه كشتاري به پايست
كه چه خداياني فرمانرواي مردمان و اين زمين اند
همه عمرت
به ميلادي
و
شمسي
آسماني و زميني بر فنايست.
به اميد آزادي...روزبه

دليران را همه در خاك كردند
سفيران را همه دلال كردند
همه افراد ژوليده
همه افراد فرسوده، همه بر تاج كردند
وليكن در عوض
همه افراد فهميده
همه افراد جان باخته در راه
هدف،انسانيت،عشق و ايمان را همه به پاي افكندند
همه عالم چنين است
گرت آزاد مردي بر تو سخت تر ز اين است.ـــــــــ
به اميد آزادي.......روزبه

در این سرای كه آن را وطنم ناميده اند
هر روز در جويهايش خون جاريست
هر روز تني تن ديگر را ميدرد
هر روز صداي گريه طفل بي مادر گوشم را همچون صداي خرد شدن-
استخوان هايم آزار ميدهد
هر روز ميزنند
هر روز ميشكنند
و تازيانه ميزنند بر تن فرشتگان
فرشتگاني كه جز آزادي چيزي را نميخواهند
ميزنند ٬ ميشكنند وخرد ميكنند
خرد ميكنند غرور جواني را كه تازه طعم زندگيرا ميخواهد حس كند
هر روز كه ميآيدجواني را ميزنند ٬ خردش ميكنند و به زير پاي مي افكنند
و پيري را فقط به سبب داغ مهري به عرش ميرسانند
به عرشي كه جز رضالت٬ ديكتاتوري و خون خواهي چيزي در آن نميتوان يافت
هر روز
هر روز
و هر روز شاهد آنيمكه اين وطن را ميفروشند و به يغما ميبرند
من٬ ما٬ همه و همه اين راميبينيم امّا دم نميزنيم
اي مردم
اي مردم
به پا خيزيد و اين ديكتاتوران زمانه را رسوا كنيد.
همه با هم هم صدا فرياد بزنيد
فرياد بزنيد و بگوييد كه چه خونها ازتان ريخته شده
بگوييد كه چه ميخواهيد از زندگيتان
دختر٬ پسر٬ زن٬مرد٬پير و جوان همه با هم
فرياد خود را با مشت هاي همدلي بر سر اين زالو صفتان فرود آييد
تا وطن زيبا شود
تا وطن دريايي شود
اي مردم به پا خيزيد
تا وطن بوي خوش عشق گيرد
تا وطن جاي مرداب خون را به گلزار دهد
........تا وطن بوي ياس گيرد.........
به اميد ازادي..........روزبه.
نازلی! بهارخنده زد و ارغوان شکفت
در خانه، زیر پنجره گل داد یاس پیر
دست از گمان بدار!
با مرگ نحس پنجه میفکن!
بودن به از نبود شدن، خاصه در بهار...
نازلی سخن نگفت،
سر افراز
دندان خشم بر جگر خسته بست رفت
***
نازلی ! سخن بگو!
مرغ سکوت، جوجه مرگی فجیع را
در آشیان به بیضه نشسته ست!
نازلی سخن نگفت
چو خورشید
از تیرگی بر آمد و در خون نشست و رفت
***
نازلی سخن نگفت
نازلی ستاره بود:
یک دم درین ظلام درخشید و جست و رفت
نازلی سخن نگفت
نازلی بنفشه بود:
گل داد و
مژده داد: زمستان شکست!
و
رفت...

تنها و روی ساحل
مردی به راه می گذرد
نزدیک پای او
دریا همه صدا
شب ‚ گیج درتلاطم امواج
باد هراس پیکر
رو میکند به ساحل و درچشم های مرد
نقش خطر را پر رنگ میکند
انگار
هی می زند که : مرد! کجا میروی کجا ؟
و مرد می رود به ره خویش
و باد سرگردان
هی می زند دوباره : کجا می روی؟
و مرد می رود و باد همچنان
امواج ‚ بی امان
از راه می رسند
لبریز از غرور تهاجم
موجی پر از نهیب
ره می کشد به ساحل و می بلعد
یک سایه را که برده شب از پیکرش شکیب
دریا همه صدا
شب گیج در تلاطم امواج
باد هراس پیکر
رو میکند به ساحل و .....
دانم کنون از آن خانه دور
شادی زندگی پر گرفته
دانم کنون که طفلی به زاری
ماتم از هجر مادر گرفته
هر زمان می دود در خیالم
نقشی از بستری خالی و سرد
نقش دستی که کاویده نومید
پیکری را در آن با غم و درد
بینم آنجا کنار بخاری
سایه قامتی سست و لرزان
سایه بازوانی که گویی
زندگی را رها کرده آسان
دورتر کودکی خفته غمگین
در بر دایه خسته و پیر
بر سر نقش گلهای قالی
سرنگون گشته فنجانی از شیر
پنجره باز و در سایه آن
رنگ گلها به زردی کشیده
پرده افتاده بر شانه در
آب گلدان به آخر رسیده
گربه با دیده ای سرد و بی نور
نرم و سنگین قدم میگذارد
شمع در آخرین شعله خویش
ره به سوی عدم میسپارد
دانم کنون کز آن خانه دور
شادی زندگی پر گرفته
دانم کنون که طفلی به زاری
ماتم از هجر مادر گرفته
لیک من خسته جان و پریشان
می سپارم ره آرزو را
بار من شعر و دلدار من شعر
می روم تا بدست آرم او را ....
شست باران بهاران هر چه هر جا بود
یک شب پک اهورایی
بود و پیدا بود
بر بلندی همگنان خاموش
گرد هم بودند
لیک پنداری
هر کسی با خویش تنها بود
ماه می تابید و شب آرام و زیبا بود
جمله آفاق جهان پیدا
اختران روشنتر از هر شب
تا اقاصی ژرفنای آسمان پیدا
جاودانی بیکران تا بیکرانه ی جاودان پیدا
اینک این پرسنده می پرسد
پرسنده : من شنیدستم
تا جهان باقی ست مرزی هست
بین دانستن
و ندانستن
تو بگو ، مزدک ! چه می دانی ؟
آنسوی این مرز ناپیدا
چیست ؟
وانکه زانسو چند و چون دانسته باشد کیست ؟
مزدک : من جز اینجایی که می بینم نمی دانم
پرسنده : یا جز اینجایی که می دانی نمی بینی
مزدک : من نمی دانم چه آنجه یا کجا آنجاست
بودا : از همین دانستن و دیدن
یا ندانستن سخن می رفت
زرتشت : آه ، مزدک ! کاش می دیدی
شهر بند رازها آنجاست
اهرمن آنجا ، اهورا نیز
بودا : پهندشت نیروانا نیز
پرسنده : پس خدا آنجاست ؟
هان ؟
شاید خدا آنجاست
بین دانستن
و ندانستن
تا جهان باقی ست مرزی هست
همچنان بوده ست
تا جهان بوده ست

چرخ هاي يک كشور را ميگرداند
اما از چرخاندن چرخهای زندگی اش عآجز است
و هرگز ديده نميشود
از زبدگي آسايش و ارامش را ميخواهد
اما به او نميدهند
او کيست ؟
او کيست؟
که اینگونه مي جنگد با جدال زندگي
اما
اما
هميشه دستش خاليست
سفره اش عاريست
عار ی از حتي يک لقمه نان
او کيست که اينگونه میکارد
او کيست که اينگونه مي افشاند
ولي افسوس و 100 افسوس
که مالش .حقش و زندگی اش را به یغمابرده اند
اوکيست ؟
اوکيست ؟
ميشناسد ......؟
اسم او کارگر است .
نامه او جاويد است.
اي کارگر بدان که نامت تا ابد جاوید است .......
روزبه مبارکی..
تقديم به همه کارگاران و زحمت کشان دنيا
حسین پناهی
|
سرودی برای مادران پشت دیوار لحظه ها همیشه کسی می نالد |
آپ امروز همراه یک سوال است
در این شعر منظور از باده چـــــــــــیـــــــــــــــــســـــــــــــــــــت ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
در جام فلک باده ی بی
دردسری نـــیــســت.....
