تبليغاتX
یادی از اساتید هنر ایران
یادی از اساتید هنر ایران
در این وبلاگ هر روز با یکی از هنرمندانی اشنا میشوید که کمتر میشناسیدشان
کارگ
کارگر..

 چرخ هاي يک كشور را ميگرداند


 اما از چرخاندن چرخهای زندگی اش عآجز است

  
 و هرگز ديده نميشود


از زبدگي  آسايش و ارامش را ميخواهد
اما به او نميدهند


او کيست ؟


 او کيست؟

 که اینگونه مي جنگد با جدال زندگي


 اما


 اما


 هميشه دستش خاليست


سفره اش عاريست


عار ی از حتي يک لقمه نان


 او کيست که اينگونه میکارد


  او کيست که اينگونه مي افشاند


 ولي افسوس و 100 افسوس


 که مالش .حقش و زندگی اش را به یغمابرده اند


 اوکيست ؟


 اوکيست ؟


ميشناسيد ......؟


 اسم او کارگر است  .


نامه او جاويد است.


 اي کارگر بدان که نامت تا ابد جاوید است .......

روزبه مبارکی..

 تقديم به همه کارگاران و زحمت کشان دنيا

|+| نوشته شده توسط روزبه در Mon 7 Jul 2008 ساعت 21:17 |

اندر حكايت گراني چنانكه افتد و داني ( ساسان برمكي /11/2/1387 )

با پوزش از پيشگاه حضرت مولانا جلال الدين بلخي

گراني

بشنو از ني چون حكايت مي كند

از گراني ها شكايت مي كند

چون زبان بنده را ببريده اند

بال پرواز مرا هم چيده اند

سكه خواهم كيسه كيسه بي شمار

تا گراني را كنم شايد مهار

هركسي بر رخ نهد يك تپه ريش

بيمه گردد تا ابد با پشم خويش

من به هر بيچاره اي گريان شدم

يار بي چيزان و درويشان شدم

هر كه آمد فتنه زد در كار من

همچو ملايان نشد غمخوار من

هان چه بايد كرد ما را زور نيست

حاضريم از بهر مردن گور نيست

مرگ ما را نزديك اما دور نيست

كس به فكر اين تن رنجور نيست

هر كه را پارتي نباشد نيست ياد

گشته فربه بطن آقا , نيست باد

آتش فقر است كاندر ري فتاد

ز آه مظلومات ترك در پي فتاد

مرگ بر آنكس كه از ملت بريد

تحت نام دين و مذهب هي چريد

چون گراني درد جانسوزي كه ديد

بهر بي چيزان چنين روزي كه ديد

هان تورم ديده ها خون مي كند

عاقلان را پاك مجنون مي كند

محرم ما اهل عيش ونوش نيست

همچو ملايان ازرق پوش نيست

چون كه عكس حضرتش در ماه شد

ملت بيچاره اي گمراه شد

گر رود محمود گو رو باك نيست

از تو ابله تر بر روي خاك نيست

پول نفت آور به سفره دير شد

مرد مستضعف ز جانش سير شد

جمله مي باشند اندر فكر نام

كس نمي باشد به فكر اين غلام

بند تزوير و ريا بگسل پسر

تيشه زن بر اتحاد زور و زر

كيسه سوداگران گر پر نشد

نان ملا هم ولي آجر نشد

چون وكيلان هر كسي چالاك شد

بي كوپن , بنزين درون باك شد

غم مخور اي ملت والاي ما

نفت مي باشد به زير پاي ما

اي كه گشته مايه افسوس ما

غرب و شرق آيند بر پابوس ما

از تو جام عده اي زرناك شد

كاخشان تاقبه افلاك شد

نفت را باشد هزاران عاشقا

مي كند هر صامتي را ناطقا

گر من اين حرف و سخن ناگفتمي

شب ز اندوه درون ناخفتمي

هر كه از ملت شود اكنون جدا

مي شود رسوا به نزديك خدا

چونكه صبر و تاب ملت درگذشت

بر كسي ديگر نيارد او گذشت

تيغ خشم ما ببرد ناي او

مشت محكم كي كند پرواي او

ظالمان را نيست راه پيش و پس

خشم ملت حبس گرداند نفس

چون كه دلها لخته لخته خون بود

لاجرم اين گفته آتشگون بود

گوش هر كس محرم اين راز نيست

                           جز دل شوريده كس جانباز نيست
|+| نوشته شده توسط روزبه در Sat 3 May 2008 ساعت 14:13 |

آهنگ
باز باران بی ترانه... باز باران با تمام بی کسی های شبانه... می خورد بر مرد تنها...می چکد بر فرش خانه...باز

می آید صدای چک چک غم...باز ماتم من به پشت شیشه ی تنهایی افتاده... نمی دانم...نمی فهمم کجای

قطره های بی کسی زیباست؟...نمی فهمم, چرا مردم نمی فهمند که آن کودک...که زیر ضربه شلاق باران

 سخت میلرزد...کجای ذلتش زیباست؟؟؟؟؟؟؟؟؟
|+| نوشته شده توسط روزبه در Tue 5 Feb 2008 ساعت 12:14 |

روزبه مباركي
آه

آه كشيدم كه   آه

كو رستم

كجايست اسفنديار

كه دست بر دست هم دهند شبه دو يار

و رخت بربندند و بتازند بر اين كارزار

بتازند بر اين سياهي رخ آشكار

كه بيايند و برگردانند زندگي برون رانده ي اين مرز و بوم را

كجايند آن مردمان؟

كجايند آن آزاد مردان خفته به خواب هشـيار

بياييد....

بياييد و برون رانيد اين دژخيمان زمانه را.

به اميد آزادي.....روزبه........

 

|+| نوشته شده توسط روزبه در Sat 10 Nov 2007 ساعت 15:15 |

روزبه مباركي
آســــــــــــــــمـــــــــــــــــون

آسمون تیره تاره

روزار چه بیقراره

آسمون رخش سیاه شد

زمینم غرق به آب شد

سپيدار تنش ميلرزه

برگهاي سپيد و سبزش ميريزن روي علفها

جويبار شدت گرفته

ازباد هم پيشي گرفته

آسمون رخت رو باز كن

همه جا رو نونوار كن

آسمون خنده به پا كن

آسمون دلها رو وا كن

آسمون دلم گرفته

آسمون لطفي عطا كن

...به اميد اينكه دلاي همتون آسموني بشه....

....روزبه.....

 

|+| نوشته شده توسط روزبه در Sat 20 Oct 2007 ساعت 21:58 |

روزبه مباركي
فرمانروایان

اي كه تو همه فكرت

همه ذكرت

همه تاب و توان و اوليايت

آسمان است و خدايست و بهشتش

باز كن چشمت را

و ببين زمين را

كه گر نبيني چه كشتاري به پايست

كه چه خداياني فرمانرواي مردمان و اين زمين اند

همه عمرت

به ميلادي

و

شمسي

آسماني و زميني بر فنايست.

به اميد آزادي...روزبه

|+| نوشته شده توسط روزبه در Sun 16 Sep 2007 ساعت 21:56 |

روزبه مباركي
عالم فاني

دليران را همه در خاك كردند

سفيران را همه دلال كردند

همه افراد ژوليده

همه افراد فرسوده، همه بر تاج كردند

وليكن در عوض

همه افراد فهميده

همه افراد جان باخته در راه

هدف،انسانيت،عشق و ايمان را همه به پاي افكندند

همه عالم چنين است

گرت آزاد مردي بر تو سخت تر ز اين است.ـــــــــ

به اميد آزادي.......روزبه

|+| نوشته شده توسط روزبه در Sun 26 Aug 2007 ساعت 12:5 |

روزبه مبارکی
وطن

در این سرای كه آن را وطنم ناميده اند

هر روز در جويهايش خون جاريست

هر روز تني تن ديگر را ميدرد

هر روز صداي گريه طفل بي مادر گوشم را همچون صداي خرد شدن-

استخوان هايم آزار ميدهد

هر روز ميزنند

هر روز ميشكنند

و تازيانه ميزنند بر تن فرشتگان

فرشتگاني كه جز آزادي چيزي را نميخواهند

ميزنند ٬ ميشكنند وخرد ميكنند

خرد ميكنند  غرور جواني را كه تازه طعم زندگيرا ميخواهد حس كند

هر روز كه ميآيدجواني را ميزنند ٬ خردش ميكنند و به زير پاي مي افكنند

و پيري را فقط به سبب داغ مهري به عرش ميرسانند

به عرشي كه جز رضالت٬ ديكتاتوري و خون خواهي چيزي در آن نميتوان يافت

هر روز

هر روز

و هر روز شاهد آنيمكه اين وطن را ميفروشند و به يغما ميبرند

من٬ ما٬ همه و همه اين راميبينيم امّا دم نميزنيم

اي مردم

اي مردم

به پا خيزيد و اين ديكتاتوران زمانه را رسوا كنيد.

همه با هم  هم صدا فرياد بزنيد

فرياد بزنيد و بگوييد كه چه خونها ازتان ريخته شده

بگوييد كه چه ميخواهيد از زندگيتان

دختر٬ پسر٬ زن٬مرد٬پير و جوان همه با هم

فرياد خود را با مشت هاي همدلي بر سر اين زالو صفتان فرود آييد

تا وطن زيبا شود

تا وطن دريايي شود

اي مردم به پا خيزيد

تا وطن بوي خوش عشق گيرد

تا وطن جاي مرداب خون را به گلزار دهد

........تا وطن بوي ياس گيرد.........

به اميد ازادي..........روزبه.

|+| نوشته شده توسط روزبه در Sun 5 Aug 2007 ساعت 15:29 |

احمد شاملو

مرگ نازلی

 نازلی! بهارخنده زد و ارغوان شکفت
در خانه، زیر پنجره گل داد یاس پیر
دست از گمان بدار!
با مرگ نحس پنجه میفکن!
بودن به از نبود شدن، خاصه در بهار...
نازلی سخن نگفت،
سر افراز
دندان خشم بر جگر خسته بست رفت
***
 نازلی ! سخن بگو!
مرغ سکوت، جوجه مرگی فجیع را
در آشیان به بیضه نشسته ست!
 
نازلی سخن نگفت
چو خورشید
از تیرگی بر آمد و در خون نشست و رفت
***
نازلی سخن نگفت
نازلی ستاره بود:
یک دم درین ظلام درخشید و جست و رفت
نازلی سخن نگفت
نازلی بنفشه بود:
گل داد و
مژده داد: زمستان شکست!
و
رفت...

|+| نوشته شده توسط روزبه در Thu 2 Aug 2007 ساعت 12:12 |

سهراب سپهری

دریا و مرد

تنها و روی ساحل
 مردی به راه می گذرد
نزدیک پای او
 دریا همه صدا
 شب ‚ گیج درتلاطم امواج
 باد هراس پیکر
رو میکند به ساحل و درچشم های مرد
نقش خطر را پر رنگ میکند
 انگار
 هی می زند که : مرد! کجا میروی کجا ؟
 و مرد می رود به ره خویش
 و باد سرگردان
هی می زند دوباره : کجا می روی؟
و مرد می رود و باد همچنان
امواج ‚ بی امان
 از راه می رسند
لبریز از غرور تهاجم
موجی پر از نهیب
ره می کشد به ساحل و می بلعد
یک سایه را که برده شب از پیکرش شکیب
 دریا همه صدا
شب گیج در تلاطم امواج
باد هراس پیکر
 رو میکند به ساحل و .....

|+| نوشته شده توسط روزبه در Tue 17 Jul 2007 ساعت 12:48 |

فروغ فرخزاد
خانه متروک

دانم کنون از آن خانه دور
شادی زندگی پر گرفته
دانم کنون که طفلی به زاری
ماتم از هجر مادر گرفته
هر زمان می دود در خیالم
نقشی از بستری خالی و سرد
نقش دستی که کاویده نومید
پیکری را در آن با غم و درد
بینم آنجا کنار بخاری
سایه قامتی سست و لرزان
سایه بازوانی که گویی
زندگی را رها کرده آسان
دورتر کودکی خفته غمگین
در بر دایه خسته و پیر
بر سر نقش گلهای قالی
سرنگون گشته فنجانی از شیر
پنجره باز و در سایه آن
رنگ گلها به زردی کشیده
پرده افتاده بر شانه در
آب گلدان به آخر رسیده
گربه با دیده ای سرد و بی نور
نرم و سنگین قدم میگذارد
شمع در آخرین شعله خویش
ره به سوی عدم میسپارد
دانم کنون کز آن خانه دور
شادی زندگی پر گرفته
دانم کنون که طفلی به زاری
ماتم از هجر مادر گرفته
لیک من خسته جان و پریشان
می سپارم ره آرزو را
بار من شعر و دلدار من شعر
می روم تا بدست آرم او را ....

|+| نوشته شده توسط روزبه در Mon 9 Jul 2007 ساعت 22:54 |

مهدی اخوان ثالث

و ندانستن

شست باران بهاران هر چه هر جا بود
یک شب پک اهورایی
بود و پیدا بود
بر بلندی همگنان خاموش
گرد هم بودند
لیک پنداری
هر کسی با خویش تنها بود
ماه می تابید و شب آرام و زیبا بود
جمله آفاق جهان پیدا
 اختران روشنتر از هر شب
 تا اقاصی ژرفنای آسمان پیدا
جاودانی بیکران تا بیکرانه ی جاودان پیدا
اینک این پرسنده می پرسد
 پرسنده : من شنیدستم
 تا جهان باقی ست مرزی هست
بین دانستن
و ندانستن
تو بگو ، مزدک !‌ چه می دانی ؟
آنسوی این مرز ناپیدا
 چیست ؟
 وانکه زانسو چند و چون دانسته باشد کیست ؟
مزدک : من جز اینجایی که می بینم نمی دانم
پرسنده : یا جز اینجایی که می دانی نمی بینی
مزدک : من نمی دانم چه آنجه یا کجا آنجاست
بودا : از همین دانستن و دیدن
یا ندانستن سخن می رفت
زرتشت : آه ، مزدک ! کاش می دیدی
شهر بند رازها آنجاست
اهرمن آنجا ، اهورا نیز
بودا : پهندشت نیروانا نیز
پرسنده : پس خدا آنجاست ؟
 هان ؟
شاید خدا آنجاست
بین دانستن
و ندانستن
تا جهان باقی ست مرزی هست
همچنان بوده ست
تا جهان بوده ست

|+| نوشته شده توسط روزبه در Thu 5 Jul 2007 ساعت 23:34 |

کارگر
کارگر..

 چرخ هاي يک كشور را ميگرداند


 اما از چرخاندن چرخهای زندگی اش عآجز است

  
 و هرگز ديده نميشود


از زبدگي  آسايش و ارامش را ميخواهد
اما به او نميدهند


او کيست ؟


 او کيست؟

 که اینگونه مي جنگد با جدال زندگي


 اما


 اما


 هميشه دستش خاليست


سفره اش عاريست


عار ی از حتي يک لقمه نان


 او کيست که اينگونه میکارد


  او کيست که اينگونه مي افشاند


 ولي افسوس و 100 افسوس


 که مالش .حقش و زندگی اش را به یغمابرده اند


 اوکيست ؟


 اوکيست ؟


ميشناسد ......؟


 اسم او کارگر است  .


نامه او جاويد است.


 اي کارگر بدان که نامت تا ابد جاوید است .......

روزبه مبارکی..

 تقديم به همه کارگاران و زحمت کشان دنيا

|+| نوشته شده توسط روزبه در Fri 22 Jun 2007 ساعت 13:51 |

حسین پناهی

حسین پناهی


سرودی برای مادران

 پشت دیوار لحظه ها همیشه کسی می نالد
 چه کسی او؟
زنی است در دوردست های دور
 زنی شبیه مادرم
زنی با لباس سیاه
که بر رویشان
 شکوفه های سفید کوچک نشسته است
 رفتم و وارت دیدم چل ورات
چل وار کهنت وبردس بهارت
 پشت دیوار لحظه ها همیشه کسی می نالد
و این بار زنی بهیاد سالهای دور
 سالهی گمم
 سالهایی که در کدورت گذشت
 پیر و فراموش گشته اند
 می نالد کودکی اش را
 دیروز را
 دیروز در غبار را
 او کوچک بود و شاد
 با پیراهنی به رنگ گلهای وحشی
سبز و سرخ
و همراه او مادرش
 زنی با لباس های سیاه که بر رویشان شکوفه های سفید کوچک نشسته
 بود
زیر همین بلوط پیر
 باد زورش به پر عقاب نمی رسید
 یاد می آورد افسانه های مادرش را
 مادر
 این همه درخت از کجا آمده اند ؟
 هر درخت این کوهسار
حکایتی است دخترم
 پس راست می گفت مادرم
 زنان تاوه در جنگل می میرند
 در لحظه های کوه
 و سالهای بعد
 دختران تاوه با لباس های سیاه که بر رویشان شکوفه های سفید نشسته
 است آنها را در آوازهاشان می خوانند
 هر دختری مادرش را
 رفتم و وارت دیدم چل وارت
 چل وار کهنت وبردس نهارت
خرابی اجاق ها را دیدم در خرابی خانه ها
 و دیدم سنگ های دست چین تو را
 در خرابی کهنه تری
 پشت دیوار لحظه ها همیشه کسی می نالد
 و این بار دختری به یاد مادرش

|+| نوشته شده توسط روزبه در Sun 17 Jun 2007 ساعت 0:50 |

م_______________ع___________م________________ا
دوستان عزیز

آپ امروز همراه یک سوال است

در این شعر منظور از باده چـــــــــــیـــــــــــــــــســـــــــــــــــــت ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

در جام فلک باده ی بی

 

 

 

دردسری نـــیــســت.....

|+| نوشته شده توسط روزبه در Mon 11 Jun 2007 ساعت 22:55 |

سهراب

|+| نوشته شده توسط روزبه در Sat 9 Jun 2007 ساعت 11:56 |

سهراب
 
|+| نوشته شده توسط روزبه در Sat 2 Jun 2007 ساعت 23:54 |

مریم حیدرزاده

مریم حیدرزاده

ماجرای یک عشق

به روی گونه تابیدی و رفتی
مرا با عشق سنجیدی و رفتی
تمام هستی ام نیلوفری بود
تو هستی مرا چیدی و رفتی
کنار اتظارت تا سحر گاه
شبی همپای پیچک ها نشستم
تو از راه آمدی با ناز و آن وقت تمنای مرا دیدی و رفتی
شبی از عشق تو با پونه گفتم
دل او هم برای قصه ام سوخت
غم انگیزست توشیداییم را
به چشم خویش فهمیدی و رفتی
چه باید کرد این هم سرنوشتی ست
ولی دل رابه چشمت هدیه کردم
سر راهت که می رفتی تو آن را به یک پروانه بخشیدی و رفتی
صدایت کردم از ژرفای یک یاس
به لحن آب نمنک باران
نمی دانم شنیدی برنگشتی
و یا این بار نشنیدی و رفتی
نسیم از جاده های دور آمد
نگاهش کردم و چیزی به من نگفت
توو هم در انتظار یک بهانه
از این رفتار رنجیدی و رفتی
عجب دریای غمنکی ست این عشق
ببین با سرنوشت من چها کرد
تو هم این رنجش خکستری را
میان یاد پیچیدی و رفتی
تمام غصه هایم مقل باران
فضای خاطرم را شستشو داد
و تو به احترام این تلاطم
فقط یک لحظه باریدی و رفت ی
دلم پرسید از پروانه یک شب
چرا عاشق شدی در عجیبی ست
و یادم هست تو یک بار این را
ز یک دیوانه پزسیدی و رفتی
تو را به جان گل سوگند دادم
فقط یک شب نیازم را ببینی
ولی در پاسخ این خواهش من
تو مثل غنچه خندید و رفتی
 دلم گلدان شب بو های رویا ست
پر است از اطلسی های نگاهت
تو مثل یک گل سرخ وفادار
کنار خانه روییدی و رفتی
تمام بغض هایم مثل یک رنج
شکست و قصه ام در کوچه پیچید
ولی تو از صدای این شکستن
به جای غصه ترسیدی و رفتی
 غروب کوچه های بی قراری
حضور روشنی را از تو می خواست
تو یک آن آمدی این روشنی را
بروی کوچه پاشیدی و رفتی
کنار من نشتی تا سپیده
ولی چشمان تو جای دگر بود
و من می دانم آن شب تا سحرگاه
نگارن را پرستیدی و رفتی
نمی دانم چه می گویند گل ها
خدا می داند و نیلوفر و عشق
به من گفتند گل ها تا همیشه
تو از این شهر کوچیدی و رفتی
جنون در امتداد کوچه عشق
مرا تا آسمان با خودش برد
و تو در آخرین بن بست این راه
مرا دیوانه نامیدی و رفتی
شبی گفتی نداری دوست من را
 نمی دانی که من ن شب چه کردم
خوشا بر حال آن چشمی که آن را
به زیبایی پسندیدی و رفتی
هوای آسمان دیده ابریست
پر از تنهایی نمنک هجرت
تو تا بیراهه های بی قراری
دل من را کشانیدی و رفتی
پریشان کردی و شیدا نمودی
تمام جاده های شعر من را
رها کردی شکستی خرد گشتم
تو پایان مرا دیدی و رفتی

|+| نوشته شده توسط روزبه در Fri 18 May 2007 ساعت 14:7 |

روزبه مبارکی
روزبه مبارکی

او در ایران متولد شد..عاشق شعر و داستان نویسی بود

 

و در نهایت چند شعر در مایه نو سرود و دو داستان کوتاه

 

نوشت....و در نهایت یک روز گرم تابستانی نا پدید شد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یاس

میروم در بستان

میچینم گل یاس

از برای لذت میستانم جانی را

میروم نزدیک تر تا بلندای خیال

در خیالم میبینم که چگونه میکارد غنچه یاسی را

که چگونه میکارد نرم نرم زندگانی را

دست پیرمردی غنچه یاسی را نرم فرو کرده به خاک

آه ای خاک قیمت پاسداری چند؟

پاسداری از خیال.از عشق و از گیاه

میروم نزدیک تر تا بلندای درخت

اینک امروز بار داده زحمت یک تا صد

چه کسی میداند که چگونست دنیا؟...........................

 یک ویدیو زببا را در ادامه مطلب مشاهده کنید..


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط روزبه در Thu 17 May 2007 ساعت 15:38 |

فرخ تمیمی

فرخ تمیمی

در سال 1312 در نیشابور به دنیا آمد در تهران بزرگ شد پدرش اهل طالقان بود
در سالهای جنگ دوم جهانی تمیمی سالهای اول تحصیل در دبستان را می گذراند سالهای نوجوانی و جوانی وی با تب و تاب سیاسی در جامعه در سالهای پس از جنگ همراه بود و او به نهضت ملی ایران گرایش یافت

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 عاشقانه

سلام ای مه سپید
چه زود میگذری
من از کویری می ایم که به هنگام مهرگان
خواب باران می بیند
و گیاهی در آن می روید
که در وهم
از تیره گیاهان آبزی است
سلام ای مه سپید آوند این نبات تشنه تو را می خواند

|+| نوشته شده توسط روزبه در Thu 17 May 2007 ساعت 13:4 |

امیر بخشایی
امیر بخشایی

اهل تهراناست . بیستم تیرماه 1355 در خانواده ای فرهنگی از تبار گلپایگان دیده به جهان گشود

پس از اتمام تحصیلات ابتدای و متوسطه خود و بمنظور ادامه تحصیل وارد دانشکده تربیت بدنی تهران شد
وی پس از اتمام تحصیل کادمیک خود مطالعه و تحقیقات خود را یک سویه کرد و چون از همان ابتدا به ادبیات علاقه ی فراوان داشت علی رغم مطالعات عیمقش بر روی تاریخ به شعر و موسیقی روی آورد
کنون وی مدیر یک گروه موسیقی است که از بهترین آهنگسازان و نوازندگان ایران تشکیل شده از اعضا این گروه می توان از مهرداد پازوکی نام برد
امیر بخشایی در حال حاضر مسول صفحه ادبی دوهفته نامه ی رویان است
________________________________________-
انتظار
بشکن
سکوت را بر وهم بکوب
دانه ای قدم می شمرد
و نگرانی را بر دستانش می مالد
انگار بهار او را فراموش کرده
انتظاری است یشمی
نمی داند ، سبز است یا مشکی ؟
بشکن
شاید انتظار غروب آفتاب بر دریا
در چشمان تو هم بروید
برخیز
فرصت تا سحر باقی ست
برخیز ....

|+| نوشته شده توسط روزبه در Thu 17 May 2007 ساعت 12:57 |

اسماعیل خوئی سروش

اسماعیل خوئی سروش

اسماعیل خوئی در سال 1317 در مشهد چشم به جهان گشود دوره آموزش دبستانی و دبیرستانی خود را در زادگاهش به پایان رساند و سپس وارد دانشسرای عالی تهران شد و در رشته فلسفه و علوم تربیتی موفق به دریافت درجه لیسانس گردید از دانشگاه لندن درجه معادل دکتری در رشته فلسفه را گرفت در سال 1344 به ایران بازگشت و در دانشسرای عالی تهران کار میکرد
او هم کنون در لندن به سر می برد

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

   

در من امشب ترنم غزلی است

دلم امشب ستاره باران است
واژه ها را خبر کنید
واژه ها را خبر کنید
تا که با کوزه های خالی خویش
بشتلبند سوی من
کامشب
در من است آن چه در دف باران
و آن چه در نای چشمه ساران است
عشق پیدا شده ست
پرنیان وزیدنش در باد
گونه ام را نواخت
عطر او بود در طراوت صبح
عشق پیدا شده ست
می دانم
عشق پیدا شده ست بار دگر
ای دل !ـ
ای خکستر غریب
وزش شعله را بنوش
بنوش
مژده پاییز جان
کان پرستوی رفته برگشته ست
باز دردشتهای خکستر
جام آلاله شعله ور گشته ست
مژده شب جان !ـ
بال بگشوده نور
همه آفاق پرشور گشته ست
مژده خاموشی لطیف
شعر سرشار
در من امشب ترنم غزلی است
دل من شده ست دیگر لاز
ازلی دیگر است این پیوند
پرتو حسن تو است
و تجلی و نردبام سرور
 دیگر آن له که هیچ دم نزنم

|+| نوشته شده توسط روزبه در Thu 17 May 2007 ساعت 12:55 |

|+| نوشته شده توسط روزبه در Sat 12 May 2007 ساعت 22:34 |

اول از استاد عزیزم سهراب

سهراب سپهری

برای دیدن ویدیو ایی از این هنر مند بر روی ادامه مطلب کلیک کنید

در 15 مهر ماه 1307 در کاشان چشم به جهان گشود
تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در همین شهر به پایان رساند و وارد دانشکده هنرهای زیبا تهران شد
و در سال 1332 در رشته نقاشی با احراز رتبه اول و دریافت نشان درجه علمی لیسانس گرفت
در سال 1336 از راه زمینی به پاریس و لندن سفر کرد در سال 1337 در اولین بی ینال تهران و کمی بعد در بی ینال ونیز و در سال 1339 در بی ینال دوم تهران شرکت جست و جایزه اول هنرهای زیبا را دریافت داشت
در دی ماه سال 1358 برای درمان بیماری سرطان خون به انگلستان رفت و در اسفند ماه همین سال در ایران بازگشت و در تاریخ اول اردیبهشت 1359 در بیمارستان پارس تهران چشم از جهان فرو بست
وی را در روستای مشهد اردهال کاشان به خاک سپردند.................

ــــــــــــــــــــــــــــــــ

واحه ای در لحظه

به سراغ من اگر می ایید
پشت هیچستانم
پشت هیچستان جایی است
پشت هیچستان رگ های هوا پر قاصدهایی است
 که خبر می آرند از گل واشده دورترین بوته خک
روی شنها هم نقشهای سم اسبان سواران ظریفی است که صبح
به سرتپه معراج شقایق رفتند
 پشت هیچستان چتر خواهش باز است
 تا نسیم عطشی در بن برگی بدود
زنگ باران به صدا می اید
آدم اینجا تنهاست
و در این تنهایی سایه نارونی تا ابدیت جاری است
به سراغ من اگرمی ایید
 نرم و آهسته بیایید مبادا که ترک بردارد
چینی نازک تنهایی من  .................

 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط روزبه در Thu 10 May 2007 ساعت 14:5 |

نصرت رحمانی

نصرت رحمانی

نصرت رحمانی در سال 1308 در تهران متولد شد دوره آموزشهای دبستانی و دبیرستانی را در همین شهر به پایان رساند و سپس وارد مدرسه پست و تلگراف و تلفن شد
سپس به کار در رادیو پرداخت سپس به روزنامه نگاری پرداخت سپس مسوول صفحات شعر مجله زن روز شد خود او در جایی در زندگی نامه اش می نویسد : نصرت رحمانی هستم
زاده و پروریده تهران...
حرفه ام قلمزنی است همسن !
هم کنون در رشت با خانواده اش به سر می برد

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

کنایه

آنی تو
آن کنایه مرموز
که در نهفت عشق روان است
دانستن ضرور
و گفتنش محال !ـ
تو .... آنی تو
 از ما گذشت
باید به ابر بیاموزیم
تا از عطش گیاه نمیرد
باید به قفلها بسپاریم
با بوسه ای گشوده شوند
بی رخصت کلید

|+| نوشته شده توسط روزبه در Tue 8 May 2007 ساعت 12:28 |

یدالله رویایی رویا

یدالله رویایی رویا

یدالله رویایی در سال 1310 دردامغان به دنیاآمد آموزش دبستانی و دبیرستانی خود را در زادگاهش به پایان رساند و سپس در دانشکده حقوق دانشگاه تهران شد
و در همین رشته موفق به دریافت لیسانس گردید آنگاه در وزارت دارایی به کار پرداخت
نیز چندی در ادارات و مرکز دیگر از جمله تلویزیون ملی ایران به عنوان سرپرست امور مالی کار می کرد
او از موسسان شرکت انتشاراتی روزن بود
رویایی هم کنون در تهران به سر میبرد

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 دلتنگی

و شکل راه رفتن تو
معنای مثنوی است در حالت عمیق عزیمت که منظره راه بازوی صحرایی مرا به تکان می آرد
در حالت عمیق عزیمت شتابهای موازی
در گردی مچ تو به هم میرسند و باد صفات باد
 شکل عزیز زانو را
که قدرت و اطاعت را با هم دارد
تصویر میکند
تا قیصر از کف پای تو
قوس بلند طاق نصرت را برگیرد
در حالت عمیق عزیمت که سمت نیمرخ تو برابر نگهم ماند
پرواز طوطیان
جغرافیای صورت من را در هم ریخت
و آسمان که برابر از درخشش های آبی می شد ناگاه
نام تو از تمام جهت ها می آمد
وقتی که باز می ایی نام تو را
تمام جهت ها رسم میکنند
و در گذار دامن تو دانه های شن برریشه های پیدا پیراهن عبور شعاع می پوشد
پیشانی تو وسعت شیشه است
وقتی که بازمی ایی
 و هر درخت بوسه است
وقتی که مفصل تو ملاقاتی است
بین ثفات باد و تکبیر طوفان
و در هوای دهکده پیشانی تو وسعت اطراف هجر را محدود میکند
تو باز می ایی
با نافی از خلیج احمر
و رانی از عصای موسی
و شکل راه رفتن تو معنای مثنوی است
و روح مولوی است اینک
کز ساق تو حکایت نی را بر میدارد.........

|+| نوشته شده توسط روزبه در Tue 8 May 2007 ساعت 12:22 |

هوشنگ ابتهاج

هوشنگ ابتهاج ه.ا.سایه

هوشنگ ابتهاج در سال 1306 در شهر رشت زاده شد
دوره آموزش دبستانی را در همین شهر و آموزش دبیرستانی را در تهران پایان رساند
وی مدتی را به عنوان مدیر کل شرکت دولتی سیمان تهران به کار اشتغال داشت از سال 1350 تا 1356 نیز برنامه گلهای تازه و گلچین هفته رادیو ایران را سرپرستی می کرد
او در دوران دبیرستان اولین دفتر شعر خود را به نام نخستین نغمه ها منتشر کرد
وی با سرودن شعر های عاشقانه آغاز کرد اما با کتاب شبگیر خود که حاصل سالهای پر تب و تاب پیش از 1332 است به شعر اجتماعی روی آورد

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نیلوفر

ای کدامین شب
یک نفس بگشای
جنگل انبوه مژگان سیاهت را
تا بلغزد بر بلور برکه شچشم کبود تو
پیکر مهتابگون دختری کز دور
با نگاه خویش می جوید
بوسه شیرین روزی آفتابی را
از نوازشهای گرم دستهای من
دختری نیلوفرین شبرنگ مهتابی
می تپد بی تاب در خواب هوسنک امید خویش
پای تا سر یک هوس آغوش
و تنش لغزان و خواهشبار می جوید
چون مه پیچان به روی درههای خواب آلود سپیده دم
بسترم را
تا بلغزد از طلب سرشار
همچو موج بوسه مهتاب
روی گندمزار
تا بنوشد در نوازشهای گرم دستهای من
شبنم یک عشق وحشی را
ای کدامین شب یک نفس بگشای مژگان سیاهت را


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط روزبه در Wed 2 May 2007 ساعت 13:12 |

منوچهر آتشی

منوچهر آتشی

در سال 1312 خورشیدی در روستای دهرود بخش بوشکان در ناحیه جنوب کشور در بوشهر چشم به جهلن گشود
تحصیلات ابتدایی و دوره متوسط را در بوشهر گذراند و لرای گذراندن دوره دانشسرای مقدماتی به شیراز رفت
در سال 1333 اموزگار شد و در شهر بوشهر و پیرامون آن به تددریس پرداخت
در سال 1336 به دانشسرای عالی تهران وارد شد و در رشته زبان انگلیسی لیسانس گرفت
در پایان سالهای خدمت دبیری به عنوان ویراستار در انتشارات سازمان رادیو و تلویزیون به کار پرداخت
در پایان سال 1359 بازنشسته شد و به بوشهر بازگشت
و کنون نیز خدایش بیامرزدش

ـــــــــــــــــــــــــــ

یک روز

در دشت صبحگاهی پندارت
از جاده ای که در نفس مه نهفته است
چون عاشقان عهد کهن
با اسب سرخ خسته
در بامدادهای بخار آلود
در عصرهای خلوت بارانی
پا تا به سر دو چشم درشت و سیاه
تو گوش با طنین سم مرکب منی
من
چون عاشقان عهد کهن
 با اسب پای پنجره می مانم
بر پنجه های نرم تو لب می نهم به شوق
و آنگاه
همراه با تپیدن در دل مه پنهان
می رانم
یک شب
خشمی سیه ز حوصله ها می برد شکیب
خشم برادرانت شاید
و آنگاه در سکوت مه آلود گرد شهر
برقی و .... ناله ای...
یک بامداد سرد و بخارآلود
آن دم که پشت پنجره با چشم پر سرشک
دشت بزرگ خالی را می پایی
با زین و برگ کج شده اسب نجیب من
با شیهه ای که ناله من در طنین اوست
تا آشیان چشم تو می اید
ز اندوه مرگ تلخ من آشفته یال و دم
گردن به میل پنجره می ساید

|+| نوشته شده توسط روزبه در Wed 2 May 2007 ساعت 12:35 |

محمد علی سپانلو

محمد علی سپانلو

محمد علی سپانلو در سال 1319 در تهران به دنیا آمد پدرش کارمند بود دبستان و دبیرستان را در تهران پایان برد وارد دانشگاه حقوق شد و لیسانس گرفت بعد از سربازی با پرتو نوری علا خواهر دوستش اسماعیل ازدواج کرد و کنون دو فرزند به نامهای سندباد و شهرزاد دارد
سپانلو تا کنون شغل دولتی نداشته و خصوصی کار میکرده در سالهای پس از انقلاب چندی در دانشکده ها تدریس می کرد

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سوگلی

زمان ترانه آرامش من است و بارانها
به گیشوان زرافشان بانوی پاییز نشانده رشته مروارید
نشسته بانو در آستان تابستان
هلال نقره ماه
به پشت لاله او گوشواره ای جاوید
تو مثل آب لطیفی و مثل باد بلند
 تو مثل آتش بوری
تو ارتعاش نسیمی و شبهه لبخند
چ. خاطرات زمین خوابنک و گسترده
کشیده ای به سراشیب جلگه ها پرده ...
به بوی پرتو صبح است انتظار هوا
به میهمانی نزدیک میرویم برآ
عروس سوگلی من عروس تاریخی!


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط روزبه در Wed 2 May 2007 ساعت 12:32 |

سیاوش کسرایی

سیاوش کسرایی

سیاوش کسرایی در سال 1306 در اصفهان زاده شد پس از به پایان رساندن دوره آموزشهای دبستانی و دبیرستانی وارد دانشگاه شد
و در رشته حقوق سیاسی موفق به دریافت درجه لیسانس گردید
پس از فارغ التحصیلی در سال 1331 به عنوان کارمند در وزارت بهداری به کار مکشغول شد
کسرایی در سالهای پس از کودتای 28 مرداد 1332 ممنوع القلم شده بود اشعار خود را با نام مستتعار کولی شبان بزرگ امید رشید خلقی و فرهاد رهآورد به چاپ می رساند

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

گرمسیر

عشق پرستوی پرگشا به همه سو است
عشق پیام آور بهار دلاراست
حیف که از سرزمین سر گریزا است
روزی همراه بادهای بیابان
بال سیاه سپید سینه پرستو
می رسد از راه
ولوله می افکند به خلوت هر کو
سرزده بر بامهای کاگلی ما
بال فرو میکشد به جستن لانه
می ریزد پایه ای به قالب یک جان
می سازد لانه با هزار ترانه
می اید می رود تلاش و تکاپوست
مرغ هیاهوگر بهار پرستوست
روزی هم در غروب سرد که روید
لاله پر گستر کرانه مغرب
چلچله ها می پرند از لب این بم
بال کشان دور می شوند از این شهر
داغ سیهه می نهند بر ورق شام
 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط روزبه در Wed 2 May 2007 ساعت 12:25 |